به یادتان هستم (نمایشگاه کتاب قم)

به گزارش کتابستان، نمایشگاه کتاب استانی شهر مقدس قم از چهارشنبه 29 دی ماه تا پنجم بهمن در مجتمع ناشران، واقع در میدان معلم در دو نوبت صبح و عصر برای بازدید علاقه‌مندان دایر است.

 گفتنی است در این نمایشگاه بیش از 43هزار عنوان کتاب و با چهل درصد تخفیف به بازدیدکنندگان عرضه می‌شود.

منبع : فرصتی از جنس حریر

پی نوشت 1 : خاطر نشان میکنم که مجتمع ناشران قم حدود 5 طبقه بسیار بزرگ است و قطعا کتاباش هم زیاده .

پی نوشت 2 : به یاد تمامی بازدید کنندگان هستم !

ده فرمان از طرف رضا امیر خانی (آداب نوشتن)

1- با پای‌جامه ننويسيم! دقیقا منظورم همان پیژاما است. نوشتن، کاری است به شدت حرفه‌ای. حالا که نمی‌توان به همه توصیه کرد که محل کار داشته باشند برای کاری به اسمِ نوشتن، دستِ کم می‌توان توصیه کرد که لباسِ کار داشته باشند! صبح کمی جابه‌جا شوند و لباسِ کار بپوشند و بعد در محلی مخصوصِ نوشتن، ولو حمامِ آپارتمان، بنویسند...
2- کافه‌ی پاریسی با کافه‌ی تهرانی کمی فرق می‌کند! شنیده‌ایم که بسیاری از نویسنده‌گانِ مشهور کافه‌نشین بوده‌اند و بعد همین را به کافه نادری دی‌روز و مثلا کافه تیاترِ ام‌روز ترجمه‌اش کرده‌ایم که مثلا دورِ هم بنشینیم و روزنامه‌ای حرف بزنیم و بعد هم از توش رمان در بیاوریم... آن‌جور که من از پاریس،  در جشنِ بی‌کرانِ همینگوی به خاطر دارم و اهلِ فن، از هم‌نفس‌هاش در کی‌وست پرس و جو کرده‌اند، همینگوی، کافه‌نشین -به معنای تهرانی‌ش- نبوده است. از میز و پذیراییِ کافه‌ی پاریسی در ساعاتِ خلوت، مثلِ ساعاتِ صبح، به عنوانِ محل کار استفاده می‌کرده است. خودش می‌گوید صبح‌ها نصفِ قیمت بودند کافه‌ها و لیوانی شیرِ گرم، نه برای رفعِ عطش که برای سدِ جوع، هم ناهار را به تعویق می‌انداخت و هم بهانه‌ای بود برای زیاد ماندن و زیاد نوشتن... من یکی دو تا کافه‌ی تهرانیِ مناسب برای نوشتن –خاصه پیش از ظهر- می‌شناسم، که موقعی که محلِ کارم مشکل داشته باشد، می‌توانم به آن‌ها پناه ببرم و البته برای این که حکم‌ش نرود، قطعا از آن‌ها نام نخواهم برد! تفاوتِ دیگری هم دارد ایران با فرانسه، آن‌هم یحتمل سرک کشیدنِ مشتریِ میزِ کناری است روی صفحه‌ی نمایشِ لپ‌تاپ!
3- قطعا تایپ کنید! با خودکار و مداد نوشتن، در نوشتنِ حرفه‌ای سنتی منسوخ است. گوستاو فلوبر صد سالِ پیش مادام بواری را با ماشینِ تحریر تایپ می‌کرده است... دیده‌ام بعضی‌ها خیلی با آب و تاب خرده می‌گیرند که پس تکلیفِ رقصِ قلم بر کاغذ چه می‌شود و... من هم خیلی وقت‌ها هوسِ بوی روغنِ حیوانیِ خالصی می‌کنم که توی دبه‌های رویی از کرمان‌شاه می‌آوردند و می‌گذاشتند در صندوق‌خانه‌ی هشتیِ خانه‌ی مادربزرگ... تایپ کردن، فشار روی انگشت‌ها را تنظیم می‌کند حال آن که با دست نوشتن، در ساعاتِ طولانی باعثِ آرتروزِ گردن و دست می‌شود. از تشعشعِ مانیتورهای جدید هم نهراسید. من پانزده سالِ پیش وقتی با مانیتورهای قدیمی غیرِ مسطح، مشغولِ نوشتنِ "من او" بودم، بعد از چند روز نوشتنِ مداوم، مجبور شدم از کرمِ ضدِآفتاب استفاده کنم برای درمانِ ضایعاتِ پوستی حاصل از تشعشع. صورت‌م شده بود مثلِ صورت اسکی‌بازان و کوه‌نوردانِ حرفه‌ای. این را نوشتم تا توضیح دهم، با این که پوستِ صورت‌م غلفتی درآمده بود، چشم‌م هیچ آسیبی ندیده بود... چرا؟ چون حروفِ نرم‌افزارِ نگارش را درشت می‌گرفتم! یعنی متن را با حروفِ تیتر می‌نوشتم.
4- با بيل و كلنگِ پلاستيكي كار نكنيد! نمی‌دانم کنارِ ساحل کودکان را دیده‌اید که چه‌گونه با بیل و کلنگِ پلاستیکی بازی می‌کنند و قلعه می‌سازند و... دور از جانِ شما، اما من همیشه خودم را تصور می‌کنم در قامتِ یک فعله‌ی اریجینال که با فرغون آن کنار ایستاده‌ام و به این بچه‌های تی‌تیش نگاه می‌کنم، در حالی که نگران‌م که هر لحظه معمار صدایم بزند... من به جلساتِ ادبی، نشست‌های نقد، جوایزِ دولتی و غیرِدولتی، صفحه‌های ادبیِ مطبوعات، طرح‌های کمیسیونِ فرهنگیِ مجلس و کلِ وزارتِ ارشاد و... -دور از جانِ شما- همین‌جوری نگاه می‌کنم.
5- راننده‌ي تاكسي حقوق نگيرد! اگر راننده‌ی تاکسی بابتِ راننده‌گی، حقوق بگیرد و از مسافر کرایه نگیرد، دیگر دنبالِ مسافر سوار کردن نخواهد بود. توی تاکسیِ نوشتن، مخاطب باید سوار شود، مخاطبِ واقعی. این را به تفصیل در "نفحات نفت" توضیح داده‌ام.
6- حینِ نوشتن، نفس نکشید! شنیده‌ام بعضی‌ها می‌گویند ما موقعِ نوشتن، موسیقی گوش می‌کنیم یا قرآن و مداحی می‌شنویم. گوش دادن، خود یک کار است، نوشتن هم کاری دیگر! به قولِ فضلا و علمای علمِ رایانه، من آن‌قدرها هم "مالتی تسکینگ" و چند وظیفه‌ای بلد نیستم کار کنم. اگر می‌شد توصیه می‌کردم که حتا اعمالِ غیرارادی مثلِ تنفس را هم حینِ نوشتن، تعطیل کنید. حالا که نمی‌شود بایستی اقرار کنم که من علاوه بر نفس کشیدن، حتما فنجانِ بزرگی از قهوه -و جدیدترها چایِ سبز- جلوِ دست‌م هست تا گاهی به صورتِ غیرارادی لبی تر کنم!
7- متاسفانه به من و شما وحی نمی‌شود! وحی و الهام و سایرِ تجربیاتِ معنوی، حینِ نگارش به کار نمی‌آیند. بنابراین به جای این که حین نوشتن، به این موضوعات بیاندیشید، سعی کنید در زنده‌گی‌تان آدمِ خوبی باشید؛ در نوشتن، خودتان را و تجاربِ معنوی‌تان را خواهید نمایاند!
8- دفترچه‌ی یادداشت و مداد، دیگر به کارِ نویسنده‌‌ی ام‌روزی نمی‌آید! چرا؟ چون به جای آن می‌توانید از ضبطِ صوت‌های کوچک و به‌تر از آن از پرونده‌ی اجراییِ ضبطِ صوتِ داخلِ تلفنِ هم‌راه‌تان استفاده کنید. این وسیله را همیشه بایستی هم‌راه داشته باشید. حسنِ ضبطِ صوت این است که می‌توانید در حینِ صخره‌نوردی هم از آن استفاده کنید، به خلافِ دفترچه‌ی یادداشت! قبلا به جای صخره‌نوردی، راننده‌گی را نوشته بودم که بیش‌تر مبتلابه است، اما از ترسِ راه‌نمایی و راننده‌گی جابه‌جاش کردم!!
9- شما هم مثلِ دست‌گاه‌های فتوکپی، زمانی برای گرم شدن لازم دارید! اتومبیل‌های قدیمی، دست‌گاه‌های زیراکسِ قدیمی و خیلی چیزهای قدیمیِ دیگر، زمانی لازم دارند برای وارم‌آپ و بعد می‌توانند راه بیافتند. من هم به عنوانِ نویسنده‌ای نه چندان قدیمی، چنینِ زمانی لازم دارم برای نوشتن. معمولا دو تا چهار ساعت، زمانِ گرم شدنِ من است. در این مدت، کمی به هر چیزی که بعدتر می‌تواند مرا از نوشتن دور کند، ور می‌روم. مثلا ای‌میل‌هام را چک می‌کنم. اخبارِ روز را دنبال می‌کنم. به تلفن‌های واجب رسیده‌گی می‌کنم. نامه‌ها را جواب می‌دهم. حتا کمی در جا می‌دوم... و بعد می‌بینم دیگر هیچ کاری ندارم به جز نوشتن! پس از آن حدودِ یک ساعت هم مطالبِ قبلی و روزهای پیش را می‌بینم و بعد نیم ساعت تا یک ساعت می‌نویسم... اگر روزی کم‌تر از چهارساعت زمان داشته باشم، اصلا به نوشتن فکر نمی‌کنم. چون می‌دانم راه انداختنِ چیزهای قدیمی بدونِ گرم شدن چه‌قدر می‌تواند زیان‌بار باشد! از آن سو یادتان باشد که باید هر روز به‌تر از دی‌روز باشید! هیچ کسی از شما نمی‌پرسد که چرا کتابِ جدیدتان منتشر نشده است. شما –به قولِ بیمه‌گرها- خویش‌فرما هستید. نه کارگرید و نه کارمند و نه کارفرما. پس مجبورید خودتان، خودتان را ارزیابی کنید. من مقدار نوشتنِ روزانه‌ام را –این روزها خیلی راحت و با کمکِ نرم‌افزارِ ورد- بررسی می‌کنم و روی نموداری جلوِ چشم‌م در فایلِ اکسلی روی دسک‌تاپ -قدیم‌ترها روی دیوارِ دفترم- نصب می‌کنم تا ببینم هر روز چند کلمه نوشته‌ام. جوان‌تر که بودم نمودارهای ساعتی هم داشتم که خیلی به من کمک کردند تا بدانم در چه ساعاتی از روز به‌تر می‌نویسم. مثلا دریافتم که پیش از ناهار خیلی خوب می‌نویسم. بنابراین صبحانه را دیر می‌خورم و ناهار را تا غروب عقب می‌اندازم. بدیهی است که در این مدت تمامِ طرقِ ارتباطاتی! را هم مسدود می‌کنم.
10- حضرتِ استادی وجود ندارند! سرتان را گول نمالند که متن‌تان را پیش از چاپ باید به استاد بدهید و باید زانوی ادب به زمین بزنید و کتاب اگر تقریظ نداشته باشد، کتاب نیست و... حضرتِ استاد توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ها هستند، بخشِ کلاسیک‌ها!!

این ده فرمان که نوشتم، فقط آدابِ نوشتن است، نه مربوط است به "چه نوشتن" و نه مربوط است به "چه‌گونه نوشتن" که این هر دو را آموختنی –به معنای مدرسی نمی‌دانم. 

منبع : ارمیا (سایت تخصصی رضا امیرخانی)

پ . ن (خودم) : البته راجع به تایپ نظر بنده بزرگوار ماندن پای همان سنت حسنه ی سابق است چرا که شو بعدا در پستی خواهم نوشت !

جین ایر از زیباترین های برونته

انگلستان، دهه 1820، جین ایر(Jane Eyre) دختر بچه‌ای است در حدود ده سال سن، یتیم و بااراده که با زن‌دایی و فرزندان دایی مرحومش زندگی می‌کند، همه آنها رفتار غیر قابل تحملی نسبت به او دارند.   جین را به مدرسه شبانه‌روزی می فرستند. در آنجا روزگار سختی را می‌گذراند و تنها دوستانش معلمه‌ای مهربان و دختر بچه  یتیمی به نام هلن هستند. پس از سالها مشقت، جین را به عنوان معلمه سرخانه به تورن فیلد هال می فرستند که تحت سرپرستی آقای روچستر است.

جین و روچستر، بتدریج رابطه رومانتیکی پیدا می‌کنند. در این میان گهگاه از اتاق زیر شیروانی، صدای خنده‌دار مهیبی به گوش می‌رسد که روچستر آن را به خدمتکار مرموزش نسبت می‌دهد. شبی، یک نفر تختخواب روچستر را آتش می‌زند و جین، جان او را نجات می‌دهد. با ورود بلانش اینگرام جذاب به زندگی روچستر، آرزوهای جین، نقش بر آب می‌شوند. مردی به نام ریچارد میسون مخفیانه به آنجا می آید ولی در اتاق زیر شیروانی با چاقو زخمی می‌شود.

زن دایی جین، در حال مرگ از وی طلب بخشش می کند و به جین می‌گوید که عموی ثروتمندی در مادریا دارد. جین به تورن فیلد بر می‌گردد. روچستر، دلباختگی اش رابه جین ابراز می‌کند و نامزد می‌شوند. اما با ورود میسون مراسم ازدواجشان به هم می‌خورد. میسون ناگهان اعلام می‌کند که روچستر شوهر خواهرش است. و برتا یعنی خواهرش مدتها است دیوانه شده و در اتاق زیر شیروانی زندگی می کند. سپس معلوم می‌شود که مسبب تمام بلاها، برتا بوده است. برتا نیز سرانجام تورن فیلد را به آتش می‌کشد و خود می‌میرد.

جین مطلع می‌شود که عمویش درگذشته و ثروتش را برای او به ارث گذارده است. او وقتی به تورن فیلد برمی‌گردد، همه چیز را ویران می یابد. روچستر نیز بینایی‌اش را از دست داده است. با وجود این، جین تصمیم می‌گیرد با او ازدواج کند.

 

تفسیر داستان

*رمان حین ایر این چنین آغاز می‌شود:

«در آن‌روز پیاده روی و گردش امکان نداشت. در واقع ما در هنگام صبح ساعتی را بدون هدف در میان بوته‌زارهای بی‌برگ گشته بودیم: اما از هنگام صرف ناهار تاکنون(خانم رید در مواقعی که مصاحبی نداشت، ناهار را خیلی زود صرف می‌کرد) باد سرد زمستانی با خود ابرهایی تیره و به دنبال آن بارانی تند و کوبنده را آورده بود و دیگر گردش و ورزش در فضای باز مطرح نبود. من از این مسأله خوشحال بودم، زیرا هرگز از پیاده روی طولانی، بخصوص در بعداظهر سرد، خوشم نمی‌آمد. برای من هیچ چیز وحشتناکتر از این نبود که در هوای سرد گرگ و میش با دست و پای یخزده و بی‌حس و قلبی که نیش و طعنه«بسی» پرستار آن را محزون ساخته بود و حقارتی که در اثر آگاهی از ضعف جسمی‌ام نسبت به الیزا، جان و جئورجیانا ریدا احساس می‌کردم؛ به خانه برگردم. اکنون همان الیزا، جان و جئورجیانایی که اسم بردم، در اتاق پذیرایی گرد مادرشان حلقه زده بودند: مادر روی مبل نرمی در کنار آتش لمیده بود ودر حالی که عزیزانش در کنارش نشسته بودند(در این لحظات هیچ یک از آنان نه دعوا می‌کرد و نه گریز و سر و صدا) کاملاً خوشبخت به نظر می‌رسید. اومرا از پیوستن به این جمع محروم کرده بود...»

*این قطعه و در واقع تمام رمان به وسیله قهرمان زن داستان یعنی خود جین روایت می‌شود. او در پاراگراف اول، شرح نسبتاً صریح و روشنی از برنامه آن روز ارائه می‌کند. در پاراگراف دوم از تنفرش نسبت به پیاده روی‌های طولانی سخن می‌گوید و در پاراگراف سوم تصویر نسبتاً شرورانه‌ای از خانواده رید ارائه می‌کند. در اینجا بارزترین تضاد، میان خود جین و خانوده رید است.

*هوا آن‌قدر بیرحم است که پیکر او را مورد حمله قرار می‌دهد. انزوای جین به گونه‌ای است که انگار نه می‌تواند در طبیعت آسایش و تسلایی بیابد و نه می‌تواند به سوی همراهان ومصاحبان خود بازگردد، زیرا آنان فقط در پی سرزنش یا تحقیر وی هستند.

*جین منزوی است واز عشق و محبت محروم به نظر می‌رسد. همچون اکثر رمانها، این شخصیتی است که با جامعه سر ستیز و ناسازگاری دارد، اما وجه مشخصه رمان حاضر این است که شارلوت برونته عمیقاً در روح و ذهن قهرمانش رسوخ کرده و از این نظر دارای قدرت تفکر و تخیل فوق العاده‌ای شده است.

*در دوران تحصیل، جایی جین را به عنوان تنبیه مجبور می‌کنند در مقابل همه شاگردان کلاس روی یک صندلی بایستد. او از این تنبیه بسیار آزرده و پریشان حال می‌شود. او گمان کرده بود که پیوسته درحال پیشرفت و ترقی است و دوستی و رفاقت دیگران رابه دست می‌آورد، ولی اکنون که از فرط گریه تمام بدنش خیس شده بود، تحقق آن امید و آرزو را غیر ممکن وبعید می‌دید. جین آشکارا خواهان مهر و محبت دیگران است و دوست دارد یک فرد عادی باشد، ولی انگار شرایط و اوضاع و احوال علیه شادی و سعادت او توطئه می‌کنند.

*جین برداشت اغراق آمیزی از خود به عنوان یک قربانی پیدا می‌کند. مکمل این حالت، اشتیاق مفرط و سوزانی است برای دست یافتن به خلاف آن: او فقط طالب دوستی و تأیید دیگران نیست، بلکه در اشتیاق آن می‌سوزد.

*خوانندگان این داستان در ارزیابی خود از جین هماهنگ و هم‌عقیده نخواهند بود: برخی اساساً او را به عنوان یک قربانی تلقی می‌کنند و به وی کاملاً حق می‌دهند که آنچنان احساس بدبختی شدیدی داشته باشد، حال‌ آنکه سایر خوانندگان در واکنش جین نسبت به محیطش، تقریباً نوعی حالت بیمارگونه و آسیب‌شناسانه می‌بینند.

* این فرمول اساسی که فرد جوانی در ستیز و تضاد با محیط اطرافش قرار دارد، به قدر کافی آشنا و شناخته شده است؛ اما در اکثر رمانها این امر اساساً به عنوان یک معضل اجتماعی مطرح می‌شود، هرچند ممکن است که معضل مذکور دارای مفاهیم و اشارات روانشناختی نیز باشد.

در شارلوت برونته فقط روی شخصیت روانی قهرمان زن تکیه وتمرکز می‌شود.

خبر بد برای جامعه ادبیات

مجمع ناشران انقلاب اسلامی با صدور بیانیه‌ای، درگذشت پدر رضا امیرخانی را تسلیت گفت/ 'توفیق پرورش نویسنده‌ای توانمند که از سرآمدان ادبیات متعهد انقلاب است، بی‌شک باقیات الصالحات و توشه‌ای ارزشمند برای آن مرحوم خواهد بود'

به گزارش «نسیم»، در بخش‌هایی از این بیانیه آمده است: خبر درگذشت پدر بزرگوار نویسنده متعهد کشورمان جناب آقای رضا امیرخانی موجب تالم فعالان جبهه فرهنگی انقلاب شد. توفیق پرورش نویسنده‌ای توانمند که از سرآمدان ادبیات متعهد انقلاب است، بی‌شک باقیات الصالحات و توشه‌ای ارزشمند برای آن مرحوم خواهد بود.
مجمع ناشران انقلاب اسلامی ضمن اعلام همدردی و تسلیت به این نویسنده توانای انقلاب اسلامی و خانواده ایشان و آرزوی صبر و اجر برای همه بازماندگان، از خدای متعال طلب غفران و آمرزش برای آن مرحوم می‌نماید. باشد که بر سفره لایزال کرم آقااباعبدالله الحسین (علیه السلام) میهمان گردد ان شاء الله.

مراسم ختم آن مرحوم نیز جمعه 6 دی ماه در مسجد نور واقع در میدان فاطمی برگزار می شود.

کتابخوانان خوب

به گزارش مهر به نقل از یو.اس.ای.تودی، مخاطبان سایت گود ریدرز که یک سایت اجتماعی برای به اشتراک گذاشتن تجربه های کتابخوانی است، بهترین کتاب های سال را با رای آنلاین خود انتخاب کردند. این سایت که بیش از 20 میلیون مخاطب دارد، در 15 بخش بهترین آثار منتخب به رای خوانندگان خود را انتخاب کرد.

در بخش داستانی «و کوه ها طنین انداختند» نوشته خالد حسینی به عنوان بهترین کتاب سال برگزیده شد. دومین کتاب این بخش نوشته جودی پیکولت با عنوان «قصه گو» بود و جایگاه سوم در اختیار «من پیش از تو» نوشته جوجو مویس قرار گرفت.

در بخش کتاب معمایی و اسرارآمیز، کتاب «دوزخ» دن براون در جایگاه نخست نشست. در این بخش کتاب رولینگ با عنوان «آوای کوکو» دوم شد و کتاب «سرزمین شادی» استفن کینگ به عنوان کتاب سوم انتخاب شد.

در بخش بهترین کتاب داستان تاریخی کیت آتکینسون با کتاب «زندگی پس از زندگی» در جایگاه اول نشست و مکان دوم به «پرنسس سفید» نوشته فیلیپا گریگی تعلق گرفت و «Z: رمانی نوشته زلدا فیتزجرالد» نوشته ترز آن فلاور سوم شد.

در بخش کتاب فانتزی نیل گیمن با جدیدترین کتابش «اقیانوس در خط آخر» در مکان اول قرار گرفت و مکان دوم را رابرت جوردن با کتاب «یادی از نور» در اختیار گرفت و «گولم و جنی» نوشته هلن ویکر سوم شد.

در بخش داستانی علمی تخیلی مارگارت آتوود با جدیدترین کتابش «آدم دیوانه» اول شد. «گرد و غبار» نوشته هیو هووی کتاب دوم شد و جایگاه سوم به اروسون اسکات کارد برای «موضوع زمین» رسید.

در بخش رمان ترسناک استفن کینگ با «دکتر اسلیپ» که ادامه ای بر «درخشش» است در مکان اول ایستاد . مکان دوم به جو هیل (پسر استفن کینگ) با کتابی با عنوان «NOS4A2» تعلق گرفت و «تپه سرخ» نوشته جیمی مک گرگور کتاب سوم شناخته شد.

در بخش زندگینامه و خاطره کتاب ملاله یوسف زای با عنوان «من ملاله هستم» به عنوان کتاب اول انتخاب شد. کتاب دوم را «شادی، شادی، شادی» نوشته فیل رابرتسون به خود اختصاص داد و عنوان کتاب سوم به «قوی ترین آزادیخواهان جهان» نوشته جاش هانگارن رسید.

در بخش بهترین کتاب تاریخی نیز «جیم جنسون» نوشته برایان جی جونز اول شد، «داستان زنانی که به پیروزی جنگ جهان دوم کمک کردند» نوشته دنیس کرنان در مکان دوم قرار گرفت و مکان سوم به «عمارت های خالی» نوشته بیل دیمن تعلق گرفت.

منبع : کتابستان


رضا امیرخانی بر میز مصاحبه !

آنچه می‌خوانید؛ بخش‌هایی از گفتگوی رضا امیرخانی با فارس است، که در آن به سؤال‌هایی درباره‌ی ادبیات داستانی پس از انقلاب پاسخ داده است.


رمان فارسی پشتوانه‌ای جز سی‌سال گذشته ندارد
ادبیات نوین داستانی جهان در روسیه خلق می‌شود. در جایی ‌که گوگول متولد می‌شود و اولین داستان‌های کوتاهش را پس از سرایش شعر خلق می‌کند و پس از او کسانی مثل تولستوی و داستایفسکی در قرن 19 کارهایی بسیار شایسته و درخور انجام می‌دهند. در نتیجه وقتی ما به انقلاب اکتبر می‌رسیم زیر ساخت‌های ادبیات داستانی روسیه ساخته شده است و رمان‌نویسی در آن کشور به یک فن رایج و شناخته شده بدل شده است. اما ما چنین تاریخی برای رمان نداشته‌ایم. ابتدا به من 10 رمان "ایرانی جهانی" که قبل از انقلاب خلق شده‌اند را، نشان دهید و بعد بگویید چرا یازدهمی - منبعث از فضای انقلاب- خلق نشده است.

ادبیات داستانی انقلاب به یک معنا بدون پشتوانه متولد می‌شود و سابقه‌ای پشتش نیست. هر چه هست تلاش‌هایی است در این سی سال تا ما به زیر ساخت‌های رمان‌نویسی فارسی برسیم. اصل مشکل این است که هنوز به اصل زیر ساخت‌های رمان فارسی نرسیده‌ایم. ما مقلدان خوبی برای رمان جهانی نبودیم تا بگوییم جنس رمان غربی - جنس رمان آمریکای جنوبی، اروپایی آمریکایی و ...- را استخدام کردیم و درست تقلید کردیم. اما از سوی دیگر فکر می‌کنم در هنرهایی که زیر ساخت داشتیم موفق بودیم، مثل خطاطی. مثلا من امروز به خط معلای حمید عجمی می‌گویم خطی که در این سی سال خلق شده و منبعث از این سه دهه است. تاریخِ خط نسخ و ثلث و نستعلیق را پشت سر گذاشته تا بیاید امروز برسد به خط معلا به عنوان یک شیوه جدید خط. می‌توانم بگویم این خط محصول این سی سال است. اما سابقه‌ی هزار ساله‌ی آن را نباید فراموش کرد.

اما در ادبیات داستانی ما سابقه‌ای نداریم، و این خیلی خواسته گزافی است که ما بخواهیم در طی سی سال یک اثر در خور داشته باشیم. در عین حال در شعر وضعیت ما خوب است. ما شعر انقلاب را امروز می‌توانیم از شعر قبل از انقلاب به‌راحتی تمیز دهیم.


رمان محصول تمدن است نه دولتاگر تمدن را مثل یک موجود زنده در نظر بگیریم این تمدن هنوز در دوره جنینی است و هنوز تمام اجزایش شکل نگرفته‌اند. اگر شکل گرفته بود حتماً رمان خودش را هم داشت. رمان محصول تمدنی است. این‌که ما رمان خوب نداریم یک بخش‌اش هم به همین بر می‌گردد. باید در نظر داشته باشیم انقلاب به معنای زاییدن ناگهانیِ یک تمدن نیست. از نظر من تمدن قبلی، تمدنی از بین رفته است و امروز مواریث آن تمدن را داریم ولی این به معنی زنده بودن و پویایی آن تمدن نیست. انقلاب اسلامی هم کارش زنده کردن آن تمدن نیست. بازگشت به آن شکوه گذشته یک امر محال است. هیچ‌وقت یونان نمی‌تواند به دوره یونانیت کهن‌اش باز گردد. باید بتوانیم در روزگار خودمان دوباره متولد شویم.

امام در دهه‌ چهل، ولایت «اب و جد» در بحث مکاسب را ادامه می‌دهند و ولایت فقیه را مطرح می‌کنند و عملا در حوزه‌های علمیه انقلاب ایجاد می‌کنند. امام این بحث را به عنوان بخشی از درس آکادمیک حوزه اضافه می‌کند و نتیجه‌اش این می‌شود که عده‌ای می‌آیند درباره این مسأله تحقیق می‌کنند و مناظره و مباحثه. نطفه‌ انقلاب اسلامی در حقیقت در یک محیط آکادمیک، نه در یک فرآیند بازگشتی که در یک فرآیند خلاق رو به جلو بسته می‌شود. حال یک سؤال باقی می‌ماند، امروز چند نفر می‌آیند درباره چنین مسائلی در حوزه‌های آکادمیک دیگر بحث و تحقیق می‌کنند. این نوآوری در سایر علوم ما کجا اتفاق افتاده است؟

هیچ وقت هیچ سبک بازگشتی نه در ادبیات، نه در سیاست و نه در هیچ حوزه دیگری منطقی و خوب نیست. ناکارآمدی سبک بازگشت در رجعت به گذشته باعث از بین رفتن افق پیش رو شد و شعر نو به صورت طبیعی متولد نشد. امروز هم بازگشت سیاسی ، نه به دوران صفویه بلکه به دوران اول انقلاب نیز جواب‌گو نیست. هر بازگشتی حرکتی احیایی نیست. معمولا بازگشت‌ها به دلیلِ فقدانِ افقِ پیش رو اتفاق می‌افتند.

اصولا شما در دوره‌های بازگشت هیچ وقت قله‌ی ادبی نمی‌بینید. برای مثال در سبک‌های کلاسیک شعری، زیاد قله داریم اما زمانی که بحث به بازگشت می‌رسد قله‌ای به وجود نمی‌آید. نگاه بازگشت گرا جلوی خلق و تولید قله را می‌گیرد. بعضی‌ها تأویل‌شان از انقلاب هم به بازگشت به گذشته خلاصه می‌شد، حال این‌که از نظر من انقلاب اسلامی تحت هیچ شرایطی پدیده‌ی بازگشت گرایانه‌ای نبوده است.


مسئول فرهنگی باید از دل فرهنگ بیرون بیاید
این تصور که فرهنگ همواره باید زیر دست سیاست باشد، در مسئولین فرهنگی فارغ از چپ و راست بوده و هست. از نظر آن‌ها فرهنگ باید به ‌جایی برود که سیاست می‌خواهد و بازگشت به گذشته باید وجود داشته باشد و به نظرم نمی‌آید که افق‌های پیش روی دقیقی در ذهن داشته باشند. فکر نمی‌کنم هیچ تصویر درازمدت فرهنگی در ذهن مسئولین فرهنگی ما باشد. عده زیادی از هنرمندان توسط مسئولین اجرایی بازی داده شدند و اختلاف‌های فرهنگی هنرمندان با مسئولین -که خیلی وقت‌ها اختلاف‌های کمی هم نیست- به اختلافات سیاسی هم تبدیل شده است.
مسئول فرهنگی باید از دل جریان فرهنگی بیرون آمده باشد، نه به این مفهوم که نویسنده باشد، اما خیلی لازم است که در یک صنعت فرهنگی بزرگ شده باشد. مسئول فرهنگی که نشر را نشناسد؛ حتماً در خرید کتاب دچار فساد می‌شود، مسئول فرهنگی که صنعت سینما را نشناسد در ممیزی سینما و جدولِ اکران دچار مشکل خواهد شد.
با حذف مناسبات اقتصادی در عرصه‌ی تولید هنر ما عملاً ارزیابی‌ها را از دست دادیم. این یک مساله پایه‌ای است. پسند مردم را نمی‌توان در عرصه تولید هنر حذف کرد، اما متأسفانه شاهدیم که این اتفاق دارد می‌افتد.

هنر انقلابی که برای مردم نوشته می‌شود؛ ژانری است که به خودی خود قابل ارزیابی است و اگر این را قایل باشیم تازه می‌توانیم درک کنیم که این هنر دارد خودش را با مردم جلو می‌برد.

در این شرایط قرار نیست که هر کدام از هنرمندان یا اعضای جامعه هنری یک شاهکار تمدنی باشند. وقتی یک تمدن در حال شکل‌گیری است هر کدام از ما داریم کاری می‌کنیم تا نسل‌های بعدی بیایند و کارها را تکمیل کنند. این که بخواهیم بگوییم حافظ شیرازی یک تنه آمد و دیوان حافظ را سرود، امروز در عرصه تمدنی حرف قابل قبولی نیست. تا هزاران خواجو نباشد حافظ در بینِ آن‌ها پیدا نمی‌شود. همه ما افرادی هستیم که قرار است باعث شویم پس از گذر نسل‌ها از این انقلاب چیزی در بیاید. رمان درخشان روسیه یک پشتوانه چهار‌صد ساله تزاری دارد، یعنی چهارصد سال اشرافیت تزاری طبقه‌ای را بوجود آورده که قابل ارزیابی است.

امروز رمان‌نویس ایرانی نمی‌داند از کدام طبقه باید بنویسد. هنوز طبقات اجتماعی ما نسبت به خیلی از جاهای دنیا درست شکل نگرفته، یعنی ما هنوز طبقه سنتی و مدرن‌مان درست مشخص نیست که توقع داشته باشیم رمان آمریکای لاتین در ایران خلق شود. ما باید زمان بدهیم تا این تمدن رشد کند، آدم‌های سیاسی ما دنیا را خیلی آپوکالیپتیک و آخرالزمانی می‌بینند، یعنی همه فکر ‌می‌کنند در اوج آن مرحله تمدنی قرار گرفته‌اند. وقتی کسی می‌گوید ما در دوره آخر‌الزمانی هستیم یعنی افقی پیش‌رو نداریم. وقتی که ما مشکل واضح عقلانیتی در مدیریت فرهنگی کشورمان داریم آن وقت حرف زدن از تمدن امری خوش بینانه است.

به دلیل این‌که عناصر فکری ما نتوانستند خوراک فکری مناسبی برای مخاطبان تولید کنند، فلسفه و فکر انقلاب ‌اسلامی مدون نشد، از این جهت ادبیات انقلاب اسلامی هم ‌آبشخور روشنی ندارد. وقتی آدم با اهل فکر و اهل فلسفه صحبت کند در می‌یابد که این رابطه کاملاً دو طرفه است. هر دو طرف در این قصه مقصرند. قصه تولد ادبیات از فلسفه یا فلسفه از ادبیات به نظرم می‌آید شبیه قصه مرغ و تخم مرغ است. نمی‌توان گفت که کدام تقدم اصولی دارند برای آن یکی. خیلی از این فلسفه‌های جدید غرب از روی ادبیات ساخته شدند.


نسخه نه؛ دغدغه‌سازی
نویسنده‌ای که در کار خودش اجتهاد کند می‌تواند نقطه ضعف خود را قبل از هرکس پیدا کند. فکر می‌کنم کار هنرمند پیش از این‌که پاسخ به دغدغه‌ها باشد؛ خود دغدغه‌سازی باشد. یعنی بدانیم این دغدغه ها وجود دارد. وظیفه هر آدمی که کار فکری انجام می‌دهد پیش از آن‌که پاسخ بدهد بحث سؤال‌سازی است. من در خیلی از جاها در کارم مشغول سؤال کردن هستم و خیلی کم به جواب رسیدم. کارهای من نسخه نیست بلکه یک عکس رادیولوژی است. این کار در حد خودش ارزشمند است. ما تا وقتی دردها را نشناسیم دنبال درمان هم نیستیم. ما اول باید به جهل‌مان ایمان بیاوریم تا بعد بتوانیم برویم دنبال علم.

مخاطب امروز دیگر در آثار دنبال پاسخ گرفتن نمی‌گردد. این تصویر ذهنی قدیمی‌ ماست. مخاطب امروز بیشتر دنبال این است که سؤال‌هایش را خودش بشناسد. مخاطب جوان ما امروز دنبال کسانی که به او پاسخ بدهند نیست، بیشتر دنبال کسانی است که برایش سؤالاتش را مرتب می‌کنند. این تغییر رویکرد باید در مخاطب شناسی ما صورت پذیرد. متاسفانه در گفتن سؤال پاسخ را ارائه می‌دهیم. حال آن که اگر سؤال را خوب بسط و تعمیم و شرح دهیم، کاری مهم‌تر از پاسخ‌گویی انجام داده‌ایم.

کسی که می‌خواهد حرفه‌اش نویسندگی باشد و به شدت می‌خواهد طبق آرمان‌های انقلاب عمل ‌کند، مشکلات بسیاری پیش رو خواهد داشت؛ زیرا باید در دو جبهه هم‌زمان بجنگد. یک جبهه، جبهه مخالفان آرمان‌های انقلاب است و یک جبهه که خیلی غیرطبیعی و خطرناک است جبهه موافقان دیگرگون انقلاب است. از نظر من حرکت میان این دو لبه خیلی سخت است و خطرناک.

من فکر می‌کنم ضربه‌ای که ما از برخی موافقان متحجر و خشک مغز جمهوی اسلامی می‌خوریم، غیرقابل مقایسه است با ضرباتی که از نیروهای اوپوزیسیون می‌خوریم. دشمنان جمهوری اسلامی کاملاً مشخص هستند و گارد ما در برابر آن‌ها معلوم است و می‌دانیم که باید چگونه با آنها رفتار کنیم. مشکل ما با دوستان است و فکر می‌کنم ادبیات انقلاب اسلامی همواره بین این دو لبه گرفتار بوده و ظهورش بین این دو لبه بوده است. البته این طیف در مسئولان فرهنگی و سیاست‌گذاری‌های کلان بدون شک بیشترین تأثیر را داشته و دارند.


انقلاب ما بیشتر از جنگ مردمی بود
نویسنده‌ها خیلی کم سراغ انقلاب رفتند. امروز انقلاب به اندازه کافی ته‌نشین شده که بتوان درباره‌اش نوشت.‌ آثار اولیه‌ای که راجع به ادبیات انقلاب درآمد خیلی قوی‌تر از آثار اولیه‌ای است که در ادبیات دفاع مقدس خلق شد، مثلا «ترکه‌های درخت آلبالو» که اولین کار "اکبر خلیلی" است و یکی از کارهای بسیار خوب آن زمان بود؛ با بی‌توجهی منتقدان روبه رو شد. بعضی از اولین کارهای ژانر انقلاب از اولین‌ کارهای بچه‌های جنگ جلوتر بود. اما به طور طبیعی نیرویی که توسط بچه‌ها روی ادبیات جنگ گذشته شد خیلی بیشتر بود.

یکی از مسائلی که در ابتدای تولد، ادبیات انقلاب را تهدید می‌کرد ادبیات چپ جهانی بود. ما الگوهای چپ جهانی را گرفته بودیم و داشتیم با آن انقلاب خودمان را تحلیل می‌کردیم. چه در داستان‌های بچه‌های مذهبی چه در نویسندگان ضدانقلاب. به شدت کل آثار انقلابی مدیون ادبیات چپ بود و بسیاری از ساخت‌ها را از ادبیات چپ گرفته بودیم. این اتفاق متفاوتی نیست که شما یک روحانی را در یک داستان بیاوری و مردم تحت نظر او با خان روستا و فئودالیسم مبارزه کنند و یا مثلا تئوریسین چپ را بیاوری. این خطر بزرگی بود از آن ‌جهت که انقلاب ما با انقلاب‌های چپ تفاوت‌های زیادی داشت. یعنی این‌طور نبود که مردم ضد فئودال به‌ پا خیزند و انقلاب به وجود بیاید، و این دلیلی شد تا ادبیات انقلاب در آن زمان‌ها پیشرفت چندانی نداشته باشد.

یک تفاوت ماهوی بین جنگ ما و انقلاب ما وجود دارد. ما امروز همه می‌گوییم جنگ ما یک جنگ مردمی بود، اما من این‌طور فکر نمی‌کنم. جنگ عراق یک جنگ مردمی بود، چون به صورت اجباری همه مجبور بودند در جنگ شرکت کنند. جنگ ما یک جنگ داوطلبانه بود؛ بنابراین علاقه‌مندها درگیر جنگ می‌شدند و همه مردم درگیر نبودند. فضل این است که بگوییم جنگ ما داوطلبانه بود و نه اجباری؛ کسانی که به جنگ می‌رفتند احساس می‌کردند که اگر تجربیات و ارزش‌هایی را که از جنگ دریافتند برای دیگران شرح ندهند، این ارزش‌ها از دست خواهد رفت. اما از سوی دیگر انقلاب کاملاً مردمی بود و همه درگیر آن بودند. در نتیجه کسی فکر نمی‌کرد که حرفی در آن میان وجود دارد که گم می‌شود.

راز همینگوی !!

قبل از آغاز مطلب باید بگم که این مقاله از وب کتاب نیوز برداشت شده و برای شخص بنده نیست .

نکته دوم این که اگر با همینگوی آشنا نیستید به ای قسمت از وب من برای خوندن زندگینامه این نویسنده مراجعه کنید : http://phtr.blogfa.com/post/19/-----%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C-

و اکنون مقاله :: ... ::

راز و رمزهای نویسندگی همینگوی

جورج پلیمپتون / ترجمه و تلخیص: احمد عطارزاده

 

نویسنده کتاب‌های «وداع با اسلحه» و «پیرمرد و دریا» اعتقاد دارد هر زمان مردم انسان را تنها بگذارند و مزاحمش نشوند، می‌توان نوشت، اما بهترین نوشته‌ها زمانی نوشته می‌شوند که نویسنده عاشق باشد.ارنست همینگوی در 21ژوئیه 1898در اوک پارک (Oak Park) ایالت ایلینویز متولّد شد. پدرش «کلارنس» یک پزشک و مادرش «گریس» معلّم پیانو و آواز بود. پس از اتمام دوره دبیرستان، در سال 1917برای مدّتی در کانزاس‌سیتی به عنوان گزارشگر گاهنامه استار مشغول به کار شد. در جنگ جهانی اول او داوطلب خدمت در ارتش شد امّا ضعف بینایی او را از این کار بازداشت در عوض به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. در 8ژوئیه 1918مجروح و برای ماه‌ها در بیمارستان بستری شد. سبک ویژه همینگوی در نوشتن، او را نویسنده‌ای بی‌همتا و بسیار تأثیرگذار کرده بود. در سال 1925نخستین رشته داستان‌های کوتاهش، «در زمانه ما»، منتشر شد که به خوبی گویای سبک خاصّ نویسندگی او بود. ازکتاب هایش می‌توان به «مردان بدون زنان، وداع با اسلحه، تپه‌های سبز آفریقا، زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند و پیرمرد و دریا» اشاره کرد.

همینگوی در دوم جولای 1961 در «Ketchum» واقع در ایالت آیداهو هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می‌کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرفت و با مرگش درخشان‌ترین چهره ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید شد. این مصاحبه در زمان حیات وی انجام شده است.

ارنست همینگوی در اتاق خواب خانه‌اش در هایانا، در حومه سان فرانسیسکو می‌نویسد. اتاق خواب در طبقه همکف است و با سالن اصلی خانه در ارتباط است. اتاق بزرگ و آقتاب‌گیری است و نورخورشید از طریق پنجره‌های جنوبی و شرقی بر دیوار سفید اتاق و زمین فرش شده با سرامیک‌های زرد می‌تابد.

همینگوی هنگام نوشتن می‌ایستد! این ازعادت‌های اولیه او بوده است. وی در ابتدا هر پروژه‌ای را با مداد می‌نویسد. اتاق با وجود همه بی‌نظمی‌هایی که در نگاه اول به چشم می‌آید، نشان‌دهنده وسواس صاحب اتاق است که اساساً تمیز است اما طاقت دور ریختن هیچ چیزی را ندارد. به خصوص چیزهایی که نسبت به آنها دلبستگی عاطفی دارد. همینگوی صبح زود از خواب بیدار می‌شود و با تمرکزی تمام به نوشتن مشغول می‌شود. زمانی که کارش خوب پیش می‌رود به شدت عرق می‌کند. تاظهر به نوشتن ادامه می‌دهد و سپس خانه را به سمت استخر ترک می‌کند؛ جایی که در آن روزانه حدود نیم مایل شنا می‌کند.

 

می‌توانید کمی از فرآیند نوشتن‌تان بگویید؟ چه وقت‌هایی کار می‌کنید؟ آیا برنامه مشخصی دارید؟ وقتی روی کتاب یا داستانی کار می‌کنم هر صبح به محض طلوع آفتاب نوشتن را آغاز می‌کنم. هیچ کسی نیست که مزاحم آدم شود و هوا ملایم و خنک است، سر کار می‌آیید و با نوشتن گرم می‌شوید. آن چه را نوشته‌اید می‌خوانید، می‌دانید پس از آن چه رخ می‌دهد و از آن جا ادامه می‌دهید. تا زمانی که از قریحه تان باقی باشد می‌نویسید و می‌دانید چه چیز بعدا رخ می‌دهد، مکث می‌کنید و تلاش می‌کنید تا روز بعد که دوباره سراغ داستان می‌روید، آن را زندگی کنید. 6 صبح شروع کرده‌اید و ممکن است تا ظهر و یا قبل از آن درگیر باشید. وقتی از نوشتن دست می‌کشید همانقدر که خالی هستید، سرشارید. هیچ چیز نمی‌تواند شما را آزار دهد.

آیا ثبات احساسی برای خوب نوشتن لازم است؟ یک بار به من گفتید که تنها زمانی می‌توانید خوب بنویسیدکه عاشق باشید. آیا می‌توانید این را بیشتر توضیح دهید؟ چه سؤالی! اما برای تلاشتان باید نمره خوبی بهتان داد! هر زمانی که مردم انسان را تنها بگذارند و مزاحمش نشوند، می‌توان نوشت. اما بهترین نوشته‌ها زمانی نوشته می‌شوند که عاشق باشید.

امنیت مالی چطور؟ آیا این مسئله ممکن است برای خوب نوشتن ضرری داشته باشد؟ اگر زندگی را درست به اندازه کار دوست داشته باشید، جهت پایداری در برابر وسوسه‌ها باید شخصیت قوی‌تری داشته باشید. زمانی که نوشتن تنها دغدغه و بزرگترین لذت زندگی تان شود، آن گاه تنها مرگ می‌تواند جلوی آن را بگیرد. اضطراب، توانایی نوشتن را از شما می‌گیرد. بیماری از آن جهت بد است که اضطراب ایجاد می‌کند و اضطراب ناخودآگاه شما را هدف قرار می‌دهد و داشته‌های شما را از بین می‌برد.

آیا دقیقا آن لحظه‌ای را که تصمیم گرفتید نویسنده شوید به یاد دارید؟ نه! من همیشه می‌خواستم نویسنده شوم.

در نظر شما بهترین تمرین ذهنی برای کسی که می‌خواهد نویسنده شود، چیست؟ راستش بهتر است برود بیرون و خودش را دار بزند. یا این که باید بدون هیچ بخششی به دار زده شود تا مجبور شود با نهایت توان خویش و به بهترین صورت بنویسد. در این صورت برای شروع لااقل می‌تواند از این داستان دارزدن استفاده کند.

در پاریس قرن بیست، آیا هیچ «حس جمعی» با دیگر نویسنده‌ها و هنرمندان داشتید؟ نه، هیچ احساس جمعی یا گروهی وجود نداشت. ما برای یکدیگر احترام قائل بودیم، برخی همسن من بودند و برخی دیگر بزرگتر؛ گریس، پیکاسو، براک و برخی دیگر مانند جویس، ازرا و. . .

به نظر می‌رسد این سال‌های آخر از همراهی نویسنده‌ها دوری کرده اید. چرا؟ این بسیار پیچیده است. هرچقدر در نوشتن بیشتر پیش بروید، بیشتر تنها می‌شوید. بهترین و قدیمی‌ترین دوست هایتان می‌میرند. باقی به جایی دور می‌روند. به ندرت آنها را می‌بینید، اما می‌نویسیدو درست مثل روزهای قدیمی که با یکدیگر در کافه بوده اید، رابطه مشابهی را با یکدیگر برقرار می‌کنید. با یکدیگر کمیک و گاهی هم نامه‌های شادمانه و شوخ طبعی را رد و بدل می‌کنید و این درست به خوبی گفت و گو کردن است. اما بیشتر تنها هستید و این شیوه‌ای است که باید با آن کار کنید. زمانی که برای کار کردن دارید روز به روز کمتر می‌شود و اگر آن را از دست دهید حس خواهید کرد گناهی مرتکب شده‌اید که در آن بخششی نیست.

چه کسانی را پیشگامان ادبی خویش می‌دانید؛ افرادی که از آنها بیشترین درس را گرفته اید؟ مارک تواین، فلوبرت، استانداب، باخ، تولستوی، داستایوفسکی، چخوف، جان دون، شکسپیر، موتزارت، دانته، ویرژیل، گویا، سزان، ون گوگ، گوگن و. . . یک روز طول خواهد کشید تا از همه یاد کنم. پس از آن به نظر خواهد رسیدکه بیشتر دارم درباره موقعیتی که به‌دست نیاورده ام، اظهار فضل می‌کنم تا این که بخواهم آن‌هایی را به یاد بیاورم که بر زندگی و کار من تأثیر داشته‌اند. این یک سؤال قدیمی کلیشه شده نیست. این سؤال خوب اما جدی است و نیازمند یک بررسی هوشیارانه است. من از شاعران نام بردم یا با آنها شروع کردم، چراکه همانقدر که از نویسنده‌ها چگونه نوشتن را یاد گرفتم، از آنها نیز آموختم. می‌پرسیدچگونه ممکن است؟ برای شرح دادن یک روز دیگر طول خواهد کشید. فکر می‌کنم آنچه فرد از آهنگ نویسان، و از مطالعه هارمونی و الحان می‌آموزد، واضح و روشن است.

آیا هرگز‌سازی نواخته‌اید؟ پیشتر ویولن سل می‌زدم. مادرم یک سال تمام مرا از مدرسه دور نگاه داشت تا موسیقی و لحن بیاموزم. فکر می‌کرد استعدادش را دارم اما من مطلقا بی‌استعداد بودم. ما موزیک سالنی می‌زدیم. یکی بود که ویولن می‌زد، خواهرم ویولن و مادرم هم پیانو می‌زد. و من بدتر از هرکسی روی زمین ویولن سل می‌زدم. البته آن سال که بیرون از مدرسه بودم کارهای دیگری هم می‌کردم.

آیا تصدیق می‌کنید که در رمان‌های شما نوعی سمبولیسم وجود دارد؟ فکر می‌کنم سمبل‌هایی وجود دارند، چراکه منتقدان همواره آن را می‌یابند. راستش را بخواهید دوست ندارم درباره آنها حرف بزنم و راجع به آنها از من بپرسند. خیلی سخت است که کتاب‌ها و داستان‌هایی بنویسی بی‌این که از تو بخواهند درباره آنها توضیحی دهی. این موضوع کار مفسران را هم کساد می‌کند. وقتی پنج یا شش یا چندین مفسر خوب می‌توانند با این کار به زندگی خود ادامه دهند، چرا من باید در کار آنها دخالت کنم؟ آنچه را من می‌نویسم برای لذت خود بخوانید! هرچیز دیگری که می‌یابید نتیجه آن‌چیزی است که خود به خواندن وارد کرده‌اید.

یادم می‌آید یک بار هشدار دادید که برای نویسنده خطرناک است که درباره یک کار در حال نوشتن سخن بگوید. چرا چنین فکر می‌کنید؟ تنها به این دلیل سؤال می‌کنم که برخی از نویسنده‌ها مانند تواین، تربر و وایلد، به نظر می‌رسید که نوشته‌هایشان را با آزمایش کردن روی شنوندگان پرداخت می‌کردند.
باور نمی‌کنم که تواین هرگز هاکلبری فین را روی شنوندگان امتحان کرده باشد! اگر چنین کرده بود، آنها احتمالا او را مجبور می‌کردند تا جاهای خوب را حذف کند و به جاهای بد اضافه کند! نزدیکان وایلد او را بیشتر یک سخنگوی خوب می‌شناختند تا یک نویسنده خوب! اگر تربر به همان خوبی که می‌نوشت، می‌توانست حرف بزند، قطعاً یکی از بهترین و دلپذیرترین سخنگویان تبدیل می‌شد.

آیا می‌توانید بگویید چه قدر در جهت گشایش و رشد این سبک متفاوتتان مطالعه و تلاش کردید؟ این یک سؤال طولانی و خسته‌کننده است. می‌توانم بگویم آنچه آماتورها سبک می‌نامند، معمولاً تنها نوعی قرابت در تلاش برای ساختن چیزی است که پیش از آن وجود نداشته است. تقریباً هیچ کلاسیکی به کلاسیک‌های پیشین شباهت ندارد. ابتدا مردم تنها این عجیب و غریب بودن را می‌بینند. آنها را نمی‌توان درک کرد. زمانی که آماتورها چنین می‌کنند، مردم نیز فکر می‌کنند که این قرابت‌ها و خام دستی‌ها نوعی سبک است و بسیاری از آن کپی می‌کنند. این مسئله البته باعث تاسف است.

کلیات یک داستان کوتاه در ذهن خودتان تا چه حد کامل است؟ آیا تم یا طرح کلی یا شخصیت‌ها در حین نوشتن تغییر می‌کنند؟ گاهی اوقات داستان را می‌دانم و گاهی اوقات حین نوشتن آن را می‌سازم و هیچ تصوری ندارم که انتهای آن چه خواهد شد. همه چیز حین نوشتن تغییر می‌کند. این همان چیزی است که موجب حرکت می‌شود و حرکت داستان را می‌سازد. برخی اوقات این جابجایی چنان آرام است که نمی‌توان جنبش آن را احساس کرد. اما همیشه تغییر و جابجایی وجود دارد.

آیا این مسئله برای رمان نیز یکسان است یا این که پیش از آغاز نوشتن همه طرح را کامل می‌کنید و سپس تا انتها به آن وفادار می‌مانید؟
برای رمان «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟» مشکلی داشتم که هر روز با آن سر می‌کردم. به طور کلی می‌دانستم چه چیز قرار است اتفاق بیفتد اما اتفاقات درون داستان را روزانه می‌ساختم.

آیا برای شما آسان است که از یک پروژه ادبی به سراغ پروژه دیگر بروید، یا زمانی که پروژه‌ای را شروع کردید تا انتهای آن پیش می‌روید؟
واقعیت این است که من کاری جدی را متوقف کرده‌ام تا به این سؤالات پاسخ دهم و این ثابت می‌کند که چنان احمقم که سزوار تنبیهم. و تنبیه هم می‌شوم! نگران نباشید!

آیا خود را در رقابت با دیگر نویسندگان می‌بینید؟ هرگز! همیشه سعی کردم تا بهتر از تعداد مشخصی از نویسندگان مرحوم بنویسم؛ آن‌هایی که درباره ارزششان مطمئن بودم. برای مدتی طولانی تلاش کرده‌ام تا بهترین چیزی را که می‌توان بنویسم. برخی اوقات هم شانس با من یار بود و چیزی بهتر از آن چه می‌توانستم نوشتم.

راجع به شخصیت‌ها صحبتی نکردیم. آیا شخصیت‌های کار شما بی‌هیچ استثنایی برگرفته از زندگی واقعی هستند؟ البته که چنین نیستند! برخی از زندگی عادی می‌آیند. اما بیشتر شخصیت‌ها را براساس دانش، درک و تجربه‌ای که از انسان‌ها به‌دست آورد‌ام، خلق کرده ام.

از بازخوانی نوشته هایتان لذت می‌برید- بدون این حس که می‌خواهید تغییراتی در آن ایجاد کنید؟
برخی اوقات آنها را می‌خوانم تا احساس بهتری پیدا کنم؛ وقت‌هایی که نوشتن دشوار است. و به یاد می‌آورم که نوشتن همیشه دشوار بوده است و این که گاهی اوقات چقدر برایم ناممکن بوده است.

آیا داستان‌ها را در حین فرآیند نوشتن نام‌گذاری می‌کنید؟ خیر! پس از اینکه کتاب را تمام کردم فهرستی از اسامی انتخاب می‌کنم! گاهی اوقات به صد عنوان هم می‌رسد. سپس یک یک آنها را حذف می‌کنم. گاهی اوقات هم همه شان حذف می‌شوند!

نیکلاس نیکلبی - از اولین آثار چالرز دیکنز

مقاله ی دیگری از وبسایت کتابستان ... نظر به این که چند پست اخیر از این سایت بوده اند رو راجع به رمانی از چارلز انتخاب کردم با نام نیکلاس نیکلبی ، نظر شخصی ام اینه که رمان کسل کننده ای بود اما به عنوان یک اثر متوسط واقعا قبولش دارم !! حالا بخونید مقاله پایین رو ...

نیکلاس نیکلبی فرزند نجیب زاده تهیدستی است که روی به عالم هستی می آورد تا ستاره بخت خود را بیابد. نخست به عنوان آموزگار دون‌پایه، در خدمت آقای اسکویرز(Squeers) در می آید و در دبستانی در یور کشایر(Yorkshire) کاری می‌گیرد. درآنجا از دست اسکویرز و همسرش طوری ستم می‌بیند که از خود نفرت می‌کند و سرانجام با پسرکی به نام اسمایک (Smike) که آماج و هدف خشونت و بیداد مدیر وهمسرش است از آنجا می‌گریزد. اسمایک آنچنان شیفته عطوفت و مهربانی نیکلاس می‌شود که تا پایان عمر او را رها نمی‌کند.

در پورتزموت(Portsmouth) نیکلاس به گروه بازیگران آقای کروملز(Crummels) می‌پیوندد اما باز هم خسته و فرسوده می‌شود و از آنجا به سوی حوادث تازه ره می‌سپرد. سرانجام سرنوشت او را به جانب برادران چیریل(Cheeryble) می کشاند و نزد آنان راه خود را به سوی موفقیت و شهرت می‌پیماند و پس از آنکه در مقام یک بازرگان ثروت کافی می اندوزد، با دختر دلخواهش به نام مادلن بری(Madeline) ازدواج می‌کند.

تفسیر داستان

*نیکلاس نیکلبی، بار دیگر اثری در رد فرضیات سیاسی ـ اقتصادی جامعه دوران ویکتوریا، نظام زیستی مردم و بخصوص نظام آموزشی این کشور است که مفهوم کار صرف برای رسیدن به جامعه‌ای توسعه یافته، اما بدون احساس و روابط انسانی را نمی پذیرد. بخصوص «کودک» برای دیکنز، ارشی یگانه دارد و هر چه سبب به هم ریختن تعادل دنیای آرمانی و نظام اخلاقی او شود از نظر اومحکوم است.

*نیکلاس نیکلبی نیز همچون دیگر آثار دیکنز مملو ازکودکانی با آرزوهای بزرگ است که در جامعه‌ای بدون امنیت و رفاه کافی و زیر انواع فشارهای اجتماعی و اقتصادی می کوشند آینده بهتری برای خود دست و پا کنند.

*آنها که داستان نیکلاس نیکلبی را می‌خواندند، در آغاز می‌پنداشتند که اثر سرگرم کننده دیگری از چارلز دیکنز می خوانند، اما این داستان که سرگذشت دردناک میلیونها نوجوان انگلیسی بود که قربانی سیستم غلط تعلیم و تربیت شده بودند، چنا شور و ولوله‌ای در میان مردم برانگیخت که حکومت ناچار گشت تغییرات فاحشی در قانون آموزشی کشور بوجود آورد.

*ماجرای کتاب اندکی ناشیانه و پیچ در پیچ است، و ماجراهای داستان بهانه‌ای است برای روبرو کردن شخصیت‌های بسیار گوناگون که اغلب آنها، آدمهای غیر عادی هستند.

شخصیت‌هایی مثل مادام نیکلبی که مدام اشاره‌هایی بی‌سر و ته به گذشته دارد، وینسنت کراملز، نیومن ناگز؛ که اربابی از مقام افتاده است، دوشیزه خانم ناگ(Knag) حسود و منفب‌باف، خانواده لیلیوایک(Lillyvick) چهار دختر کنویگ(Kenwig) و بویژه از مانتالینی چاق و گنده‌ای که جهت بازار گرمی، اسمی ایتالیایی به خود بسته است نمی توان بآسانی عبور کرد.

*ثروتمندان مغرور آثار دیکنز همیشه چیزی برای فراموش کردن داشتند که برای به خاطر آوردن آن،می‌بایست برای مدت کوتاهی هم که شده ویلاهای مجلل شان را ترک می‌کردند. به دنبال قهرمان دیکنز در سردابه‌های تاریک و مروطب پست‌ شهر(و اغلب شهر لندن) به مرور گذشته نه چندان خوشایند خود مشغول می‌شدند. آن‌هم از طریق یافتن فرزند، نوه یا برادر زاده محروم خود که در بدترین شرایط با فقر دست و پنجه نرم می‌کرد. حالا بادیکنز بود که گناه پاک نشده اغنیاء را ببخشد وآنان را با فرزندان مستمندشان آشتی دهد(مانند اولیور تویست)، یا اینکه واسطه‌های شریر را به طور موقت به جان این یتیمان بیندازد و هر دو طرف را بازنده اعلام کند (مانند سرنوشت اسمایک و عمو رالف در نیکلاس نیکلبی)، و یا اینکه به قیمت سپردن فرزند به جوان اول داستان، قهرمان پیر و فرتون و گناهکار و ورشکسته را از صفحه روزگار محو کند مانند سرنوشت استلا و پدرش در آرزوهای بزرگ، یا مادلن و پدرش در نیکلاس نیکلبی).

*شخصیت اصلی قصه‌های دیکنز در تمامی فراز و نشیب‌هایی که به این کشاکش وسپس آشتی طبقات می‌انجامد حضور دارد. ویژگی اصلی او، ارتباط با هر دو طبقه است(سوژه آینده اکثر فیلمهای تجاری و گنج قارونی هند). این قهرمان چنان از سرمایه‌های معنوی فرودستان(که فاگین و ساکس در اولیور تویست، و اسکوئیرز در نیکلاس نیکلبی کمترین بهره‌ای از آن ندارند) و سرمایه‌های مادی فرادستان ثروتمند است که در اغلب موارد به لطف نوعی گره‌گشایی عاطفی، پایانهای تراژیک شخصیت‌های دیگر را کمرنگ جلوه می‌دهد. در نیکلاس نیکلبی تا جایی که مادلن برای نجات پدرش از رالف نیکلبی کمک می‌خواهد(به تبع آن حاضر به ازدواج با وی می‌شود) هوادار او هستیم و بالطبع سرنوشت پدرش را جدی می‌گیریم. اما پس از موافقت پدر با ازدواج، در می‌مانیم که فداکاری‌های این فرشته مهربان را ناشی از چه بدانیم. بویژه که مرگ به موقع پدر، دین دختر را باطل می‌کند و مجوزی برای ازدواج او و نیکلاس نیکلبی به وجود می آورد.

گالیور داستانی که همه با آن آشنایند ...

لموئل گالیور(Lemuel Gulliver) یک جراح کم تجربه  ساده دل انگلیسی است که عاشق جهانگردی است. در سال 1699 در سفری، به دریاهای جنوب، هنگامی که طوفانی شدید وزید کشتی حامل او به نام آنتیلوپ را در هم شکست و طوفان وی را به جزیره لی‌لی پوت(Lilliput) فرو افکند. بعد از مدتی طولانی بیهوشی و خواب، هنگامی که به هوش آمد، مشاهده کرد که توسط نخهای بسیاری به زمین میخکوب شده است. سپس متوجه شد مردمی که در اطرافش هستند، وی را این طور بسته بودند. آنان خیلی کوچک و دارای قدی حدود شش بند انگشت یا پانزده سانتیمتر بودند. مردمی که دستها و پاهای گالیور را با نخهای بسیار به زمین میخکوب کرده بودند، به زبان عجیبی صحبت می‌کردند، و در اطرافش راه می رفتند. گالیور همین که خواست برخیزد به دلیل بسته بودن به زمین نتوانست. به ناچار با چنین وضعی به اطراف خود نگاه می‌کرد.

این مردم برایش غذا و نوشیدنی آوردند. آنها از جثه بزرگ و اشتهای فراوان گالیور شگفت‌زده بودند. گالیور چون غذا و نوشیدنی صرف کرد به خواب عمیقی فرو رفت. چنین وضعی برای گالیور قابل تحمل نبود. لی‌لی پوتی‌ها یا همان مردم کوچک اندام، خیلی باهوش بودند و بزودی راهی برای به زنجیر کشیدن گالیور پیدا کردند. پانصد نجار و مهندس، یک گاری چوبی ساختند که هشت سانتی متر از زمین بالا بود و با بیست و دو چرخ کوچک حرکت می‌کرد.

آن گاری سی‌سانتی‌متر طول و پانزده سانتی‌متر عرض داشت. گالیورمی‌خواست برخیزد اما با طنابها و سیمهای بسیار چنان محکم بسته شده بود که قادر به حرکت نبود و نهصد مرد با هشتاد قرقره و طناب آن را می‌کشیدند. بعد از دور روز، گالیور در معبد بزرگی در کنار شهر گذاشته شد. او دیوار معبد را با پاهایش ویران کرد.

روزی امپراتور و نیزه‌دارانش برای دیدن گالیور آمدند. مقدار غذایی که به گالیور خورانیدند برای گالیور خیلی کم ولی برای آدمهای کوچک اندام که هر یک از آنان فقط 15 سانتی‌متر قامتشان بلندی داشت خیلی زیاد بود.

تفسیر داستان

*سویفت به گونه‌ای آنار شیست بود. نمی‌توان او را چپ‌گرا به حساب آورد. وی یک آنارشیست محافظه‌کار است که سلطه را رد می‌کند ولی به آزادی عقیده‌ای ندارد. او به حزب ناموفقی تعلق دارد و شخصاً ناامید است. سویفت و تولستوی هر دویک نوع دید آنار شیستی دارند که ذهن خودکامه‌‌گرایشان را  پوشانده است، هر دو دشمنی مشابه با دانش دارند، هر دو در برابر نظر مخالف بی‌طاقت‌اند، هر دو نمی‌توانند اهمیت موضوعی را که برای خودشان جالب توجه نیست درکنند، و هر دو از روند واقعی زندگی وحشت دارند. تولستوی هرزه اصلاح شده‌ای بود حال آنکه سویفت به احتمال زیاد مبتلا به ناتوانی جنسی بود.

*جورج اورول(Gorge Orwell) ؛ در مقاله «سیاست علیه ادبیات» می‌نویسد: فلسفه ارتجاعی سویفت، ازلذتی که خواندن سفرهای گالیور در پی دارد هیچ نمی‌کاهد. این مطلب نشان میدهد که دیرپایی آثار هنری، برخلاف تصور رایج، نه به تعهد ترقی خواهانه نویسنده، بلکه به نیروی متقاعد کننده وی، در کنار مهارتش در ترتیب و تنظیم واژه‌ها یا شکلها، وابسته است.

*نام سایت اینترنتی یاهو(Yahoos) حروف آغازین عبارت Yet Another Hierarchy of oracles است که در لغت به معنای «هنوز سلسله دیگری از مشاوران خردمند وجود دارند» می‌باشد. اما دلیل واقعی پدیدآورندگان آن برای انتخاب این نامه خود کلمه Yahooبود، Yahoo نام موجوداتی است که در داستان سفرهای گالیور به آن اشاره شده است.

*سفرهای گالیور ابتدا به صورت اثری طنز آمیز انتقاد از حماقتها و بلندپروازهای مردان روز کشور انتسار یافت. درعین حال ماجرای هیجان انگیزی است که هم کودکان وهم بزرگسالان آن را می‌خواندند.

*یکی از شیوهای هزل‌نویسی تحقیر است؛ بی‌ارزش کردن قربانی خود از طریق بد جلوه‌ دادن قد و قامت یا شأن و مقام او. از بارزترین نمونه این شیوه کتاب سفرهای گالیور است. سویفت صحنه سیاسی را در انگلستان مانند حرکات مسخره‌آمیز و ناچیز مردم سرزمنی لی‌لی پوت نشان می‌دهد. پس از آن هم انگلیسی‌ها به نظر پادشاه عظیم‌الجثه بروبدینگ ناگ (Brobdingnag) چون «خوارترین نژاد از نفرت‌انگیزترین و موذی ترین جانور انگل پوست» به نظر می‌آید «که طبیعت آفریده و بر روی زمین می‌خزند.»

*سویفت نشان می‌دهد که در زیر این جامه‌های فاخر و قبای زربفت چیزی جز بدنِ معمولیِ فانی شونده نیست. او در سال 1978 در افسانه تب(A table of a Tub) سه شکل عمده از مسیحیت را به نمایش می‌گذارد؛ کاتولیک، انگلیکان(Anglican) و پیوریتان(Puritan) که مانند سه برادر برای ربودن یک دست لباس که از پدرشان برایشان به میراث مانده با یکدیگر نزاع و پیکار می‌کنند. در نگاه نخستین، چنین به نظر می‌آید که وی از مارتین لوتر: Martin Luther) (1546 ـ 1438) بر ضد جک کالوین(1564 ـ 1509 : Jack Calvin) و پطروس (Peterd.:64or67A.D) حمایت می‌کند، ولی نتیجه نمایش خنده‌آمیز او همه اشکال مسیحیت جزمی و خرافی را بی‌اعتبار می‌نماید و از لباس عاریتی که خداوند کلیسا بر پیکر این دین آسمانی پوشیده اند برهنه می‌سازد.

*سویفت اگر چه افراد را دوست دارد ولی از نوع انسان متنفر است.

*سویفت، به طنز آدم خواری(Cannibalism) را جهت دردهای مردم ایرلند تجویز می‌کند: «کودکان فقیر برای سر بریده شدن و کشتار بر میزهای پر رنگ و نگار بزرگان باید فربه شوند... تو ای خواننده ریاکار! که به سوی ایرلندی گرسنه، با بی‌تفاوتی می‌نگری از یک آدم‌خوار بهتر نیستی.»

*امپراتوری لی‌لی‌پوتی‌ها کسی جز جرج اول پادشاه انگلستان نیست وآنچه در آن سرزمین می‌گذرد، در حقیقت بیان کننده هزاران خدعه و دسیسه و نیرنگ کسانی است که زیر نقاب خدمت به مردم، به خودکامی و لذت‌جویی مشغولند. سویفت در برابر این امپراتور که جثه‌ای کوچک و آرزوهایی بزرگ دارد، پادشاه بروبدینگ ناگ(Brobdingnag) را خلق می‌کند که جثه‌ای بسیار عظیم و آرزوهایی کوچک دارد.

*داستان سفرهایی به سوی اقوام دور افتاده جهان به وسیله لموئل گالیورTravels into Several Remote Nations of the World, by Lemuel Gulliver) که بعدها با نام سفرهای گالیور مشهور شد، در حقیقت نوعی طنز سیاسی و مذهبی است. کل رمان شامل چهار بخش یا سفر است.

*در لی‌لی پوت(مانند انگلستان) دو حزب سیاسی نیرومند وجود دارد، یکی حزب پاشنه درازان و دیگری حزب پاشنه کوتاهان که یک لحظه از دشمنی و بدگویی دست بر نمی‌دارند. اختلاف اصلی این دوفرقه سیاسی ـ مذهبی بر این است که کدام یک از دو سر تخم مرغ راحت‌تر می شکند.

*وزیر خزانه داری سرزمین لی‌لی‌پوت به نام فیلمناپ(Filmnap) چون هزینه نگهداری و پذیرایی از گالیور را خیلی گران وخطرناک می‌داند. شایعه رابطه گالیور با ملکه جوان و زیبا را بر سر زبانها می‌اندازد.

*گالیور از لی‌لی پوت(انگلیس) به بلفوسکو(فرانسه) می‌گریزد. در حالی که مردم لی‌لی پوت با او منتهای بدرفتاری، توأم با خست و لئامت کرده بودند اما اهالی بلفوسکو از خود جوانمردی و محبت نشان دادند. هلند متفق انگلیس نیز در بخش سوم مورد حمله قرار گرفته است. کشوری که در بخش سوم از آن نام برده شده است:«مردم آن شامل کاشفین، شهود، خبرچین‌ها، تهمت‌زنها، و کلای دعاوی، شواهد، سوگند خورها، با اتباع خود همه رنگ و رفتار وزارت خارجه‌ای دارند.» و این کشور را لانگ دون می‌نامد که با تحریف یک حرف همان انگلیس است. نفرت فیزیکی سویفت از انسانیت حقیقی است و ناشی از تعلیق او به حزب ناموق است. بی عدالتی و اختناق را محکوم می‌کند، اما شاهد ومدرکی برای هواداری او از دموکراسی نیست. سویفت از شاهان، ژنرالها، خانمهای پر زر و زیور بیزار است، اما مردم عادی را بهتر از حکام آنان نمی‌داند.

قرن بیستم و بهترین کتابها

درنظرسنجی که 125 نویسنده آمریکایی و انگیسی در آن شرکت داشته اند، لئو تولستوی به عنوان بهترین نویسنده تمام تاریخ و «آناکارنینا» به عنوان بهترین رمان قرن 19 و لولیتا بهترین رمان قرن 20 انتخاب شد.

به گزارش خبرآنلاین، اغلب آثار منتخب این لیست در کشورمان ترجمه و منتشر شده است. علاقمندان می توانند از طریق سایت www.toptenbooks.net به ده انتخاب برتر این نویسندگان دسترسی داشته باشند.


کتاب های برتر قرن بیستم
لولیتا/ ولادیمیر ناباکوف
گتسبی بزرگ/ اسکات فیتزجرارد
در جستجوی زمان از دست رفته/مارسل پروست
اولیس/جیمز جویس
دوبلینی ها/جیمز جویس
صد سال تنهایی/گابریل گارسیا مارکز
فانوس دریایی/ ویرجینیا ولف
تمام داستانهای فلانری او کانر
آتش خاموش/ ولادیمیر ناباکوف

بر اساس این گزارش، تنها نویسندهای که به خاطر مجموعهای از داستانهایش در این لیست قرار گرفته، فلانری او کانر است که به تازگی مجموعه داستانهای کوتاه او در ایران ترجمه و روانه بازار نشر شده است. مجموعه‌ داستان‌های فلانری اوکانر، شامل مجموعه‌ای از 25 داستان‌ کوتاه این نویسنده صاحب سبک آمریکاست که به تازگی از سوی نشر آموت منتشر شده است. این مجموعه داستان از این جهت که پس از 25 سال بار دیگر این نویسنده را با مخاطبان ایرانی داستان کوتاه آشنا کرد و از این جهت که بنا بر گفته مترجمش، آذر عالی‌پور آخرین ترجمه داستانی از وی خواهد بود، اثری قابل توجه است.

داستان‌های این مجموعه در حقیقت طنز بی‌رحمانه و تلخی دارد که بیش‌تر به فرهنگ سکولار و تجاری دهه‌ی ۵۰ - ۶۰ آمریکا می‌پردازد. نویسنده در ۱۹۲۵ در ساوانای جورجیا به دنیا آمد و در ۳۹ سالگی به مرض لوپوس درگذشت. در این عمر کوتاه توانست دو رمان و حدود ۳۱ داستان کوتاه بنویسد. در ۱۹۷۲ یعنی هشت سال پس از مرگش، «مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه»ش جایزه‌ی کتاب ملی را دریافت کرد؛ جایزه‌ای که معمولاً به نویسنده‌ای در قید حیات اعطا می‌شود، اما داورها اثر اوکانر را چنان ارزشمند دانستند که به طور استثنایی این جایزه را به خاطر موفقیت‌های ادبی او در طول حیاتش به این مجموعه اعطا کردند اوکانر بینش عمیقی درباره‌ی خشونت و فضای غیرانسانی دارد و در آثارش وسوسه و فراموشی دنیای مدرن را آورده است. زندگی اوکانر نیز به مانند آثارش عجیب بود. ذهنیت و طرز فکر و عادات او در نامه‌ها و مقالاتی که پس از مرگش جمع‌آوری شده‌اند، نمایانگر ویژگی‌های اوست. صدها رساله‌ی دکتری و تجزیه و تحلیل‌های منتقدانه و نیز کتاب‌های فراوانی در تحلیل سطر به سطر نوشته‌های او و تعمق در موضوعاتی نظیر شفقت، توبه، شیطان، عشق، تعالی و نیروی ویرانگر نوشته شده است. اوکانر بینش عمیقی درباره‌ی خشونت و فضای غیرانسانی دارد و در آثارش وسوسه و فراموشی دنیای مدرن را آورده است.

اوکانر از آثار نویسندگان جنوبی، کارهای فاکنر و کالدول و نیز ادورا ولتی، کارولین گوردون و کاترین اَن پورتر را به خوبی خوانده بود و بیش‌ترین تأثیر را فاکنر و پورتر بر او گذاشته بودند. او نویسنده‌ای دقیق و منضبط بود و در طول حیات ادبی کوتاهش خود را مجبور می‌کرد از صبح تا ظهر بدون وقفه بنویسد، شاید به این دلیل که از پیشرفت بیماری خود و مجال اندکی که برایش مانده بود، باخبر بود...
تقریبا خط فکری اوکانر، در تمام داستان‌هایش یکی است و معمولا شخصیت‌هایی خلق می‌کند که درگیر تضادهای درونی با خود و مذهب، وجدان و اعتقادات فرهنگی هستند. داستان‌های اوکانر فضایی تلخ دارند و معمولا آدمهای قصه‌هایش عاقبت‌بخیر نمی‌شوند.

تفسیر رمان تاریخی قلعه حیوانات

مزرعه حیوانات، انتقادی است از دیکتاتوری زمان استالین. صحنه داستان در مزرعه‌ای خیالی اتفاق می افتد که حیوانات آن را از دست صاحبش در آورده‌اند.

حیوانات که از دست اربابشان به تنگ آمده اند، طغیان می‌کنند واداره امور مزرعه را با شعار«تمام حیوانات برابرند» به دست می‌گیرند، ولی تحت رهبری خوکها، که بتازگی به مزرعه مسلط شده‌اند، روزگار بدتری پیدا می‌کنند. شعار جدید خوکها این است:«تمام حیوانات برابرند، ولی بعضی بیشتر از دیگران برابرند.»

مزرعه حیوانات، تاریخچه یک انقلاب یا شورش است. حیواناتی چند در یک مزرعه سر به شورش بر می‌دارند واربابشان را از ملک خویش بیرون می‌کنند و خود زمام امور را به دست می‌گیرند. و این خود تجربه‌ای است موفقیت آمیز، اما بدبختی از زمانی آغاز می‌گردد که برحسب قاعده، یک نفر باید به جای کشاورز معزول بر مسند فرمانروایی قرار بگیرد. ریاست خود بخ خود بر عهده خوکان نهاده می‌شود، چرا که باسوادتر و زیرکتر از سایر حیواناتند. اما بدبختانه سیرت و شخصیت آنها با تیزهوشی و فراستشان برابر نیست.

تفسیر داستان

*جوج اورول می‌نویسد:«روزی در روستایی پسر کوچک تقریباً ده ساله‌ای را دیدم که در کوچه باریکی سوار یک اسب گاری شده بود و هرگاه که حیوان می‌خواست برگردد با شلاق او را می زد. ناگهان به فکرم رسید که اگر این حیوانات از نیرو و قدرت خود آگاه باشند دیگر ما تسلطی بر آنها نخواهیم داشت، انسان از حیوانات آن‌گونه بهره‌کشی می‌کند که ثروتمندان از طبقه پرولتاریا.

بعضی از خوانندگان شاید کتاب را تا آخر بخوانند، و نتیجه بگیرند که در پایان بین خوکها و انسانها صلح و آشتی برقرار می‌شود. اما قصد من آن نبود، برعکس منظور پایانی با عدم توافق مطلق بود، زیرا کتاب را بلافاصله پس از کنفرانس تهران نوشتم که همه تصورمی کردند کنفرانس مذکور بهترین روابط را بین شوروی و جهان غرب برقرار کرده است. خود من باور نمی‌کردم که این روابط خوب پایدار بماند، و همان‌گونه که پیشامدها نشان‌دادند، عقیده من چندان هم غلط و بی‌پایه نبود.»

*کتاب مزرعه حیوانات در فاصله 1943 تا 1944، هنگامی که جورج اورول در بی‌بی سی کار می کرد، نوشته شده است ودر گروهی از ادبیات انگلستان جای می‌گیرد که از دوران توماس مور(More) و جاناتان سویفت(Swift) در قلمرو مدینه فاضله / ناکجا آباد / آرمان شهر / جامعه بی‌طبقه / شهر آفتاب / جامعه ایده‌ال / Never Land/ Utopia در صدد است با تقبیح اساس جامعه موجود، و ستایش از یک جامعه تخیلی از سرخوردگی‌های حاضر انتقام بگیرد.

خوشه های خشم

ماهنامه ادبی آتلانتیک چاپ امریکا، در شماره فوریه 1862 م. قطعه شعری به چاپ می رساند که سراینده اش بانویی به نام«جولیا وارد هو» بود و این بانو که در آن سال زنی چهل ساله خانه اش در بوستون محل اجتماع ناموران هنر و ادب نیوانگلاند بود، این شعر را چند ماه قبل از آن تاریخ در اردوگاه سربازان ارتش شمال که برای شرکت در جنگ به جنوب می رفتند سروده بود. جولیا وارد هو خودش هم نمی توانست پیش بینی کند که شعر او، در آن دروانی که سراسر ایالات متحده در آتش جنگ های داخلی می سوخت، چه شور و غوغایی به پا خواهد کرد. اندک زمانی پس از انتشار، هزاران هزار سرباز و مردم رنج دیده، شعر او را زیر لب زمزمه می کردند و آرامش باطن را در لا به لای سطور آن می جستند.
شعر مذبور چنین بود:
«دیدگاه من شکوه نزدیک شدن خدا را دیده است./ من دیده ام تاکستانی را که خوشه های خشم در آنجا انباز شده بود و او آن ها را لگد مال کرد...» (ص 10)
قریب هشتاد سال پس از آن تاریخ، نویسنده ای سی و هفت ساله که تازه چند کتاب نوشته بود و اندک شهرتی در امریکاه به هم زده بود، از شعر او الهام گرفت و تحت تأثیر زندگی پریشان جمعی کشاورز تهیدست مقیم او کلاهما، داستانی نگاشت زیر عنوان خوشه های خشم و این کتاب که به سال 1939 منتشر شد، بلافاصله بلوایی در سراسر آن سرزمین به راه انداخت.
امریکا در آن دوران دچار بحران اقتصادی بود و مجموع شرایط اقتصادی و اجتماعی جامعه آن روز امریکا باعث شد داستان خوشه های خشم موافقان و موافقان خاص خود را داشته باشد.
اقبال عظیم خواننده به سوی این کتاب و تجدید چاپ مکرر آن، کاخ نشینان و والت استریت را نگران کرد. به رغم تظاهر مخالفان که در بعضی ایالات فروش کتاب ممنوع شد، در بعضی دیگر نوشته جان ارنست استاین بک پیاپی به چاپ رسید و به فروش رفت. در سال 1940، یعنی یک سال پس از انتشار، وقتی هئیت داوران جایزه ادبی پولیتزر، کتاب او را بهترین اثر سال خواندد و جایزه را به نویسنده اعطا کردند، دیگر پیروزی نویسنده محرز شده بود وبه این ترتیب داستان خوشه های خشم یک کتاب امریکایی قابل چاپ شده بود. بیست و دو سال بعد از آن تاریخ، به سال 1962، جایزه نوبل در ادبیات هم نصیب نویسنده شد و سب استحقاق او را برای دریافت این جایزه، بیشتر همین کتاب خوشه های خشم دانستند.
شگفت آور است اگر بتوان در نظر آورد که جان ارنست استاین بک، این داستان سرای نامداری که به مدت نسبتاً طولانی، یعنی دورانی قریب بیست و هفت سال، امریکا را تسخیر کرد و با داستان های کوتاه و بلند خود نظر مردم جهان را به سوی قاره نو معطوف داشت، تحصیلات مرتب دانشگاهی نداشته است و در سال های نوجوانی خود آموزگار بوده است.
جان ارنست استاین بک در سال 1902 در کالیفرنیا به‌دنیا آمد. پدرش خزانه‌دار و مادرش آموزگار بود. پس از تحصیل علوم در دانشگاه استانفورد، در سال 1925 بی‌آنکه دانشنامه‌ای دریافت کرده باشد دانشگاه را رها کرد و به نیویورک رفت. در این شهر خبرنگاری کرد و پس از دو سال به کالیفرنیا برگشت. مدتی به عنوان کارگر ساده، متصدی داروخانه، میوه‌چین و... به کار‌ پرداخت و به همین سبب با مشکلات برزگران و کارگران آشنا شد. پس از آن پاسبانی خانه‌ای را پذیرفت و در این زمان وقت کافی برای خواندن و نوشتن پیدا کرد.

زمانی که جهان به‌سرعت به سمت مدرنیسم پیش می‌رفت و ادوات جدید کشاورزی جایگزین بیل و گاو‌آهن می‌شد، او در اندیشه‌ غم و درد و رنج آنان بود. نخستین اثرش فنجان زرین را در سال 1929 نوشت. نگاه انسان‌دوستانه و دقیق او به جهان پیرامون و چهره‌ رنج‌کشیده‌ خودش سبب درخشش او در نوشتن آثاری چون موش‌ها و آدم‌ها و خوشه‌های خشم شد. از نوشته‌های دیگر او به چراگاه‌های آسمان، به خدایی ناشناس، تورتیلافلت، دره دراز، ماه پنهانست، دهکده‌ ازیادرفته، کره اسب کهر، شرق بهشت، مروارید و پنجشنبه‌ شیرین می‌توان اشاره کرد.
و اما داستان خوشه های خشم از آغاز دوره‌ جدیدی از تغییر و تحول اقتصادی و به تعبیری از دوره‌ ماشینیسم در قاره‌ امریکا شروع می‌شود. زمانی که پای صنعت و توسعه‌ اقتصادی و به تبع آن نوعی دگرگونی در زندگی مردم و بالاخص برزگران و پیشه‌وران به وجود می‌آید و به نحوی حالت گذاری می‌شود بین سنت و توسعه، خشم خوشه‌های بارور شده شکل می‌گیرد. کشاورزانی که تنها با بیل و کلنگ و گاوآهن آشنایند و با آن خو گرفته‌اند، حال با آمدن تراکتور به مزارعشان ـ که به سبب قرض‌هایی که از بانک گرفته‌اند به مرور زمان گرو بانک شده ـ دچار تحول در نحوه‌ زندگی و آوارگی از سرزمین شان می‌شوند تا مگر رویاهای دراز و شیرینی که برگه‌های تبلیغاتی گسترده در سرزمینشان برایشان به ارمغان آورده در سرزمینی دیگر حقیقت بخشند. آنها نمی‌دانند که اگر ماشین و صنعت ماشینیسم در دست یک نفر باشد چه وسیله‌ نیرومند و خطرناکی است. آنها ناهماهنگی‌های صنعت رشد یافته را نمی‌شناسند.
داستان خوشه های خشم در نگاه اول یک گزارش مستند به نظر می رسد، گزارشی از سفر پر درد و رنج خانواده«جود» از استان او کلاهما به کالیفرنی و بعد بیکاری و نا امیدی و در به دری افراد این خانواده. اگر منظور داستانسرا در آغاز کار چنین بوده، در هدف خود موفق شده است. سرگذشت دردناک و غم انگیز و عبرت آموز است و خواننده را سخت تحت تأثیر قرار می دهد؛ اما آرمان اولیه داستانسر این نبوده است. ماجرا از آغاز تا انجام مشحون از نکته ها و رموز و اسعارات و ایهام است و همین امتیاز کتاب است که یک گزارش راستین و رمانتیک را تا اوج یک حماسه دردانگیز انسانی بالا می برد.

ماجرای | یکی برای همه ، همه برای یکی |

شاید نوشتن از رمان سه تفنگدار آن هم بعد از دو قرن از تاریخ نگارش آن توسط الکساندر دوما نویسنده شهیر فرانسوی چندان جالب نباشد. اما بعد از خواندن سه تفنگدار آنقدر تحت تاثیر آن قرار گرفتم که حیفم آمد چیزی از آن ننویسم.

برای نوشتن از سه تفنگدار بایستی از الکساندر دوما شروع کرد. وی که یکی از تواناترین نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه است به جز سه تفنگدار رمان هایی مثل ژوزف بولسامو ، غرش طوفان و مهم تر از همه کنت مونت کریستو را به رشته تحریر در آورده است. الکساندر دوما در سه تفنگدار ضمن بیان داستانی مهیج گوشه ای از تاریخ فرانسه را در اواخر دوران سلطنت لویی سیزدهم تا اوایل حکومت لویی چهاردهم به تصویر می کشد. وی سه تفنگدار را در سه بخش مجزا و سه رمان دنباله دار نگاشته است. رمان اول ، سه تفنگدار ، رمان دوم "بعد از بیست سال" و رمان سوم "ویکونت دو براژلون" . این سه رمان مجموعا تریژلو یا سه گانه زندگی نجیب زاده ای فرانسوی به نام دارتانیان را به تصویر می کشند.

باقی متن را در ادامه مطلب بخوانید 

ادامه نوشته

نقدی بر سیمین و جلال !!

نامه های سيمين دانشور و جلال آل احمد در سه جلد و زمستان 83 چاپ شده است. دو جلد از کتاب شامل نامه های اين زن و شوهر به هم در سفر امريکای دانشور است. سيمين دانشور در سال 1300 در شيراز متولد شده و بعد از دو سال آشنايی در سال 1329 با جلال آل احمد ازدواج می کند. يک سال قبل از ازدواج، دانشور موفق به اخذ مدرک دکترای دانشگاه تهران می شود. ماجرای نامه ها هم از اين قرار است که دانشور در سال 1331 با استفاده از بورس فولبرايت به امريکا می رود تا يک سال در دانشگاه استنفورد در زمينه داستان نويسی و زيبايی شناسی تحصيل کند و به دلايل مختلف امکان همراهی جلال با او ميسر نمی شود. در اين زمان همان طور که از محتوای نامه ها پيداست، دانشور و آل احمد دچار اختلافاتی هم شده بودند و گاه دعواهايی بين شان رخ می داده که اين سفر مجالی می شود برای مرور خاطرات گذشته شان؛ «جلال عزيزم ديروز دومين کاغذت واقعاً پريشانم کرد... حالا يادم می آيد که تو بعضی وقت ها حال روحی خاصی پيدا می کردی و ناگزير می شدی از خانه بيرون بيايی که نکند با هم دعوايمان بشود... يادت می آيد پارسال هر دومان چه الم شنگه يی راه انداختيم. باور کن من هنوز خجالت می کشم. اکنون بگذار کمی از هم دور باشيم و بعد نمی دانی در کنار هم بودن چه لذتی دارد.» در همين نامه سيمين دانشور ادامه می دهد؛ «من که تصديق می کنم که زن خوبی برای تو نبودم. راست است، وفادار و بامحبت و صميمی بوده ام ولی اينها خوی اصلی من است. کوششی نکرده ام عيوب خود را اصلاح بکنم. عيوب من شلختگی و بلد نبودن خانه داری بوده است و هرگز آنها را هم جبران نکرده ام.» ( 4 اکتبر / 12 مهر 1331) اين نامه ها که با اصرار و پيشنهاد آل احمد آغاز و پيگيری می شد، در واقع مجرايی برای ارتباط بين دو نفر بود تا اگر از نزديک يکديگر را نمی بينند، بتوانند پيوندهای عاطفی شان را حفظ کنند. جلد اول شامل 200 نامه دانشور است. در اين سفر دانشور با هواپيما به انگليس رفته و بعد از توقف کوتاهی به سمت نيويورک می رود و پس از چند روز اقامت راهی کاليفرنيا می شود و از راه سانفرانسيسکو به پالوآلتو می رسد و سرانجام در استنفورد مستقر می شود. نامه اول در تهران و قبل از ازدواج آل احمد و دانشور در سال 1328 و بعد از آن تمامی کتاب، نامه هايی است که در سفر نوشته شده است.

سوال مهمی که دکتر مسعود جعفری جوزی هم در آغاز کتاب مطرح کرده اين است که چه لزومی دارد نامه هايی که بين دو نفر نوشته شده و احتمالاً دارای جنبه های شخصی و خصوصی است تبديل به کتاب شود و در دسترس همگان قرار گيرد؟ پاسخ آن است که چاپ نامه ها بستگی به نوع آنها و نويسنده آنها دارد. اين نامه ها که مربوط به دو شخصيت نويسنده است علاوه بر جنبه هاي خصوصی و زناشويی زندگی آنها شامل اطلاعات سياسی، اجتماعی و ادبی عصر خودشان نيز هست. در مورد اين نامه ها شايد گذاشتن نام يادداشت روزانه به جای نامه صحيح تر باشد چون گويی نويسنده، نوشته ها را از خود و برای خود، با ذکر تاريخ دقيق آن نوشته يا حتی برای اين نامه ها صفت سفرنامه را می توان قائل شد. نکته اصلی نامه ها سبک نوشتاری و طرز جمله بندی ها است که محاوره يی نوشته شده؛ «امروز روز يکشنبه 9 نوامبر است. خدای من، دو ماه و نه روز است که از تو دورم. صبح دير پا شدم و بعد رفتم ناهار خوردم...» همچنين اصطلاحات عاميانه در آنها به چشم مي خورد به خصوص اصطلاحات مربوط به لهجه شيرازی؛ «قول می دهم ايران که بيايم همان سياه سوخته شيرازی تو باشم و چنان دور و برت پر بخورم (چرخ بخورم) که خودت بگويی بس است.» ( 17 اکتبر / 25 مهر)


يا در جای ديگر آورده؛ «آنقدر خودوکی نباش ( خودخور نباش).»

هيچ قيدی از لحاظ پاراگراف بندی و نشانه گذاری در آنها وجود ندارد و به دليل آشنايی دانشور با زبان انگليسی گاهی از لغات انگليسی هم استفاده می کند.

ذکر دقيق جزييات و حالات و بيان تمام اتفاقاتی که در دانشگاه و بيرون از آن افتاده است، ذکر دقيق ساعت رسيدن به مکان ها، حتی ميزان پولی که به تاکسی پرداخت می کرده، تعداد و رنگ لباس هايی که می خريده، نام افرادی که برای شام دعوت کرده، نوع غذا، نمره هايی که از دروس مختلف مي گرفته، نمايشنامه هايی که مطالعه می کرده و برخوردی که با افراد مختلف در مکان های مختلف داشته، نکاتی است که دانشور در نامه هايش به آنها پرداخته؛ «در فرودگاه هشت دلار از من پول گرفتند. نفهميدم به چه مناسبت و اوقاتم تلخ شد.» (5 سپتامبر / 14 شهريور)

يا؛ «اطاق من طبقه هشتم يعنی اطاق شماره 802 است و بنابراين اين ساختمان 1200 الی 1300 اطاق دارد.» ( 7 سپتامبر / 16 شهريور)

يا؛ «زن سياهی مامور آسانسور ماست. روزی هشت ساعت کار مي کند و هشت دلار هم می گيرد، يعنی ماهی 240 دلار.»

نکته قابل توجه سفر يک ايرانی با وضعيت و شرايط آن سال به امريکا است. اظهار شگفتی ها و گاه توصيفاتی که می کند بسيار جالب است. همچنين مقايسه عواطف غربی ها و شرقی ها در جای جای نامه ها به چشم می خورد؛ «چند روز پيش سر کلاس دختری حالش به هم خورد. شب قهوه زياد خورده بود و بيداری کشيده بود. سناريو را نوشته و صبح سر کلاس نتوانست سرپا بند شود و حالش به هم خورد. از کلاس بيرون رفت و هيچ کس هم نپرسيد خرت به چند؟ کلاس تمام نشده من رفتم و از او پرسيدم چته؟ و دستش را در دست گرفتم و ...»

او مهر و محبت ايرانی را هميشه همراه دارد و اين حس در وجود زری يکی از شخصيت های اصلی سووشون هم نمودار می شود؛ «زری مدام نگران خسرو (تنها پسرش) و دوقلوهای خود است؛ هنوز يک ساعت نگذشته دلش شور بچه ها را می زد که نکند از ماديان پرت شده باشند، نکند در اين روز پرآفتاب گرما زده شوند.»

اين نامه ها همان طور که اشاره کرديم شامل اخبار و اطلاعات سياسی است. مثلاً در مورد اوضاع نابسامان آن سال ها، تعويض مداوم نخست وزيران و ذکر عملکردهای مصدق و ديگران مطالبی نوشته است. سيمين دانشور به دليل علاقه به وطن و اوضاع کشور خود در خلال نامه های خود از اوضاع ايران پرس و جو می کند و عقايد خود را مطرح می کند؛ «راز موفقيت و محبوبيت مصدق اشک ريختن نيست. انگشت روي نقطه حساس گذاشتن است.»

يا؛ «راجع به رل ايران در سازمان ملل متحد حرف زدم بد نبود. اطلاعات را مثلاً در همان سازمان ملل متحد گرد آورده بودم و سخن را به صحرای کربلا يعنی مصدق و نيروی سوم کشانيدم که البته جالب شد.»

يا؛ «راستی در روزنامه خواندم که بقايی و زاهدی می خواسته اند کلک مصدق را بکنند و نخست وزير بشوند. آيا درست است؟» (5 مه / 15 ارديبهشت 32 ) در پايان نامه ها هميشه از دوستان و آشنايان احوالپرسی مي کند و سلام می رساند. و هميشه روحيه اميد بخشی و اطمينان دادن به همسر و اظهار اميدواری به آينده از واژه های تکراری در بيشتر نامه هاست. در کل می توان گفت برای اولين بار نيست که چنين نامه هايی که حاوی اطلاعات خصوصی و عمومی نويسنده هاست به چاپ می رسد. اما نکته حائز اهميت توجه پژوهشگران و نويسندگان به اين بخش از آثار نويسندگان است که می تواند راهگشای پژوهش های بيشتری شود و نکته های تاريکی را که ما اکنون از نوع نگاه و زندگی گذشتگان داريم برايمان روشن کند.

مریم رمضانی

منبع : سایت کتابستان _ در لینک های وبلاگ آمده است _ 

یک عاشقانه آرام

به نقل از وبلاگ : من و کتاب 

جمعه را، تصور کن که تمام کرده‌ایم بعد به آن می‌رسیم شنبه را هم دوست ندارم که شنبه‌ها را روز آغاز بدانیم. عادت آغاز است نه شروعی مدلل، عادت، اراده را نابود می‌کند. عشق، اوج خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدار اراده، عادت، بازداشت کارکرد اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه‌ی عادت نفرت‌انگیز نبوده است. مارکس را اگر گهگاه محترم داشته‌ام، بیزارم از اینکه گفته است «روزی خواهد رسید که انسان، همه‌ کارهایش را به عادت خواهد کرد».

خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است: عادت هر روز صبح زود برخاستن - درست سر ساعت، سر دقیقه، آب، چای، زنگ در، کتاب خواندن. خرید؛ خرید به عادت هرگز چیزی به اندازه‌ی عادت، نفرت‌انگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز، باشعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو، با برداشتی نو، به آنچه می‌کنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگی‌ست. ماندگی آب راکد. مرداب تغییر بده! بیندیش و جابه‌جا کن! مگر هزار راه تو را به محل کارت نمی‌رساند؟ خب هر روز، با اراده، یکی از این همه راه را انتخاب کن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان، مشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوه‌فروش خرید نکن. بگذار با تمام میوه‌فروشان سر راهت آشنا شوی. لااقل سلام‌های تازه. معطر، نو، ضد عادت آیا هرگز به پاسبان سرگذر سلام کرده‌ای؟ سلام کن! احوالپرسی کن! بگذار با تو. زمانی، درد دل کن. مگر چه عیب دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری، سنگک، مشهدی، تافتون، لوله‌ای، لقمه‌ای، لواش، جو، شیرمال، قزوینی، بهار تنوع حلال، چرا باید با شنبه آغاز کنیم - آنگونه که انگار شنبه‌ها رنگشان، بویشان؛‌ و طراوت‌شان بیشتر از پنجشنبه‌هاست؟

یک عاشقانه آرام: نادر ابراهیمی

تفسیر رمان معروف آوای وحش

باک/ بوک (Buck)،‌ سگ دورگه، قوی و زیبایی بود که قاضی میلر(Miller) به او بسیار علاقه داشت. این سگ با قاضی به شکار می‌رفت و در دره زیبا و بزرگ ایالت کالیفرنیا به جست و خیز می‌پرداخت و با بچه‌ها بازی می‌کرد. در پاییز 1894، هنگامی که رگه‌های زرخیز کلانانیک (Klondike) کشف می‌شود، آدمهای از چهار گوشه جهان به سوی سرزمینهای یخبندان آلاسکا به راه می‌افتند. تا اینکه روزی همه چیز برای باک تغییر کرد و یک باغبان حریص او به تاجری که سگها را برای جویندگان طلا می‌خرید و می‌برد فروخت.

برای اولین بار به گردن باک قلاده‌ای بستند. چون خواست طناب را پاره و خود را آزاد کند، تاجر سگ، زنجیری به قلاده‌اش بست تا سگ نتواند بگریزد. سگ از آن پس در بندو زنجیر بود و آزادی پیشین خود را بکلی از دست داد.

باک را به دورن واگنهای مخصوص حمل بار که به سوی شمال می‌رفت بردند. چون سگ را در آن واگن گذاشتند رفته رفته گرسنگی، تشنگی و سرانجام بیماری بر وی چیره گشت، در آنوقت فهمید که آدمیان چقدر سنگدل و بیرحم و ستمگر هستند.

باک را به یک سگ فروش فروختند. چندی بعد این سگ را همراه با چند سگ دیگر بر قایقی سوار کردند و به سوی شمال دور پیش راندند. باک این‌بار به جای مهر و مهربانی کتک می‌خورد و آزار می‌دید. چون این سگ و سایر سگها را از قایق پیاده کردند، باک از ترس به خود لرزید و دچارنگرانی گشت زیرا تا چشم کار می‌کرد زمین زیر پوششی از یخ و برف پوشیده شده بود، او خود را به عقب کشید چون نمی‌خواست از قایق پاین بیاید.

در سرزمین شمال دور، باک به خدمت مردی درآمد که که دست‌اندرکار حمل ونقل بسته‌های پستی بود. او هرروز باک را به هشت سگ دیگر به سورتمه می بست و شلاق زنان، جانواران زبان بسته را به سوی مقصد خویش می‌راند. باک و سایر سگها راههای سخت بسیار می‌پیمودند و سورتمه را با خود می‌کشیدندو با خطرات و رنجهای فراوان روبرو می‌شدند. کم‌کم شعور و قوه درک و خوی اهلی باک رو به ضعف نهادو نیروی توحش در وی به جنبش درمی‌آمد و در او خوی درندگی بیدار می‌گشت.

در نخستین سفری که سورتمه محموله‌های پستی را می‌کشید خود را بهترین سگ سورتمه کش، نشان داد. و چون قویتر از بقیه سگهابود پیشرو سایر سگها گشت. اما چندی بعد همه سگهای سورتمه و باک به کس دیگری فروخته شدند. صاحب جدید مردی سختگیر و بدخو و خیلی سنگدل بود وبرای راندن سورتمه سگها را آزار فراوان می‌دادو سخت از آنها کار می‌کشید.

سگها یکی ازپس دیگری فرو افتادند....

تفسیر داستان

*مبارزه، خشونت و بفا سه رکن زندگی است که جک لندن در نوشته‌هایش به آنها اشاره می‌کند.

*جک لندن سوسیالیستی بود با محرکهای دزدان دریایی و همچنین آموزش ماتریالیستی قرن نوزدهمی. به طور کلی زمینه داستانهای او نه صنعتی است ونه حتی متمدن.

*از یک زمان به بعد، تنها چیزی که باک را میان آدمها نگاه می‌داشت، عشق او نسبت به صاحب مهربانش بود.

*آوای وحش نخستین کتاب جک لندن است که نشان می‌دهد نویسنده به تکامل زیست‌شناسانه و قدرت قاهر محیط ایمان دارد.

*اگراین رمان در آغاز قرن بیستم نزد آمریکاییان با استقبال گرم روبرو شد، جای شگفتی نیست. زیرا برای آن جماعت صنعتی شده و مکانیزه، عطر وحشی غریزه وزندگی در دل طبیعت را به همراه آورده بود.

تفسیر رمان معروف هاکلبری فین

هکلبری‌فین معروف به هک فین(Huck Finn) پسر بچه‌ یتیم حادثه‌جویی است که پدری ناشایست و میخواره دارد. بچه که به حال خود رها شده، توسط اشخاصی مهربان ونیکوکار به نام خانم داگلاس و خواهر او، دوشیزه واتسن از سر راه برداشته و به فرزندی پذیرفته می‌شود. این افراد دلشان می‌خواست وسیله آموزش هکلبری را به هر نحوی شده فراهم آورند اما پدر هکلبری، او را ازاین اشخاص مهربان دور می‌سازد.

این پدر که از سفرهای خود بازگشته است، به دنبال گنجینه‌ای کشانده می‌شود که دزدانی آن را پنهان کرده‌اند. و چند بچه، به همان صورت که در داستان ماجراهای تام سایر آمده، جایش را در غاری پیدا کرده‌اند. هکلبری به دست پدرش که برای پول گرفتن از او به کوششهای بیهوده‌ای دست زده است، ربوده می‌شود و به کلبه متروکی در بیشه‌های اطراف سواحل ایلینویز(Illinois) آورده می‌شود. هک با مهارت بسیار موفق به فرار می‌شود و به وسیله قایقی که در گذشته پیدا کرده بود و به انتظار موقع مناسبی که بتواند از آن استفاده کند پنهانش کرده بود، خودش را به جزیره‌ای در میان شط می‌رساند. جیم(Jim) که برده سیاهپوستی نیک دل و دوست بزرگ بچه‌هاست، او هم به این جزیره پناه برده است. جیم از دست کارفرمایانش فرار کرده است،‌ زیرا آنها او را تهدید می‌کرده‌اند که به تلافی خطاهایی که مرتکب شده بود بفروشندش. از آنجا که در آن روزگار، هر سیاهپوست فراری می‌بایست جهت آزادی خود پول زیادی به نام فدیه بپردازد، آنها برای پاک کردن ردپا، قایقی می‌سازند و شبانه به راه می‌افتند و تلاش می‌کنند تا خودشان را به ایالتی که خواهان لغو اصول بردگی باشد برسانند و جیم دست کم بتواند آسوده در آنجا زندگی کند. توفانی قایق آنها را از راه خود منحرف می‌کند و آنها در وسط تعدادی جزیره گم می‌شوند.

اگرچه آنها، هرگونه امید نجات جیم را از کف داده‌اند، اما همچنان قایق را راه می‌برند و سرانجام توسط پلیس دستگیر شده و ناگزیر می‌شوند که تحت نظر پلیس سوار کشتی شوند.

دوک و پادشاه، دو شیادی هستند که جیم را به عنوان سیاهپوست دیگری که پلیس به دنبالش می‌گردد به عنوی تام سایر می فروشند.

مزرعه عمو سیلاس عرصه همه حوادث می‌شود، و آنچه به چشم خوانندگان داستان می آید، طرحها و نقشه‌های خارق العاده‌ای است که تام برای آزادی جیم به کار می‌زند. پس از پیچیدگی‌های بسیار، همه‌چیز به بهترین وجه خاتمه می‌یابد و کتاب با این چشم‌انداز که هک بزودی به مدرسه بازمی‌گردد، و با اشاره مبهمی به طرح وی که می‌خواهد به میان سرخپوستان برود و با آنها زندگی کند، به پایان می‌رسد.

تفسیر داستان

*این کتاب سرگذشت ماجراجویان وسرگذشت شهرهای میسوری(Missouri) و اوهایو (Ohio) دردوره استعمار و خشونت است.

*تام سایر و هکلبری فین، و بویژه هکلبری فین که سخنگوی مارک تواین در دوره‌کودکی است، تصویرهای نمادی«بچه آمریکایی» آن دوره هستند.

*از آن لحظه ای که دو بچه‌ یکدیگر را باز می‌یابند، و تام که هک را مرده می‌پنداشت بشدت دستخوش تعجب می‌شود، جریان داستان سرعت از کف می‌دهد.

*ماجراهای هاکلبری‌فین برای نویسنده فرصتی فراهم می‌آوردکه به هجو بشریت بپردازد. از این نظر این کتاب همانندی‌های زیادی با کتاب سفرهای گالیور اثر جاناتان سویفت پیدا می‌کند. اما کتاب سویفت، انسانها را با وقاحت و خشونت در انواع دیوانگی‌ها و بینوایی‌هایشان زندانی می‌کرد. در حالی که چنین به نظر می رسد که ادعانامه مارک تواین را واعظی بر زبان می‌راند که کوشش دارد تا روح ایده‌آلیستی را در اعماق وجودش خفه کند.

*کتابهای ماجراهای هاکلبری‌فین و سفرهای گالیور، به عنوان آثاری که پیش از هر چیز، برای سرگرمی‌ بچه‌ها و دلخوشی خواننده‌ای در بند وقت‌کشی و سرگرمی نوشته شده‌اند، با اقبال مشابهی روبرو شدند.

بینوایان !!

به نقل از من و کتاب :

کتاب مقوله بسیار مهمی است. البته من به کارهای هنری، تصویری، تلویزیون، سینما یا از این قبیل چیزها خیلی اعتقاد دارم؛ اما کتاب نقش مخصوصی دارد. جای کتاب را هیچ چیزی پر نمی کند.

من و کتاب: آیت الله سید علی خامنه ای انتشارات سوره مهر

- زیاد پیش می اومد که فیلمهایی رو ببینم که کتابشون رو خونده بودم ولی معمولا اگه اول فیلم رو دیده بودم بعد کتاب رو نمی خوندم چون فکر می کردم با توجه به اینکه می دونم چه اتفاقایی می افته دیگه تعلیق و در نتیجه جذابیتی برام نداره ولی چند وقتی که با خوندن بعضی کتابهایی که فیلمهاشون رو دیده بودم و داستانشون رو کامل میدونستم فهمیدم که اشتباه می کردم وقتی کتابی خوب نوشته شده باشه حتی اگه داستانش رو کامل هم بدونی قدرت کلام نویسنده و توصیفات قوی جذبت می کنه، ضمن اینکه یک فیلم هیچ وقت نمی تونی همه کتاب رو نشون بده. الان هم دارم بینوایان رو که خدا می دونه چند تا ورژن ازش دیدم رو می خونم. اینقدر حسرت می خورم که چرا زودتر نخوندمش واقعا این کتاب بی نظیره، هیچ فیلمی نمی تونه اونقدر که این کتاب ذهن آدم رو درگیر می کنه اثرگذار باشه.

این کتاب اگرچه یک رمانه و بخش رمنسش هم خیلی خوب نوشته شده ولی بالاتر از اون کتاب زندگی و تفکره. 

عشق کوزت

کوزت اگر در این لحظه زندگیش ، در دام عشق مردی لاابالی و بد سیرت افتاده بود نابود شده بود؛ زیرا که در عالم، طبایع بلند همتی هستند که تسلیم می شوند و کوزت یکی از آنان بود. یکی از نظربلندی های زن تسلیم اوست. عشق با آن رفعت مطلق که دارد نمی دانم با چه نابینایی آسمانی عفت مخلوط می شود. اما شما در چه خطرات می افتید ای جان های شریف! غالبا شما ای زنان دلتان را می دهید ولی ما تن شما را می ستانیم. دل شما برای شما می ماند و شما آن را با تن لرزان در ظلمت خواهید نگریست. عشق حد وسط ندارد یا نابود می کند یا نجات می دهد. سرنوشت بشری از این قیاس ذوحدین خارج نیست. این قیاس، مرگ یا سلامت، چیزی است که هیچ سرنوشت مانند عشق نمی تواند با نهایت شدت جلوه گرش سازد. عشق اگر مرگ نباشد قطعا زندگی است. گاهواره است؛ قبر نیز. در دل آدمی یک احساس واحد، می گوید آری و نه. بین همه چیزهایی که خداوند بوجود آورده است، دل آدمی موجودی است که روشنایی بیشتری می افشاند و هم دریغا! تاریکی بیشتری.

خدا چنین خواست که عشقی که کوزت با آن مصادف شد از عشق هایی باشد که نجات می دهند.

گفتمان مطهر(مطالعه)

{مطالعه} باید موضوعی باشد ، یعنی هر چندی یکبار موضوعی را برای مطالعه انتخاب کند ، فکر کند ، یادداشت کند ، خلاصه و نتیجه مطالعات خود را بنویسد و پس از آن خلاصه و نتیجه را در یکی از قفسه های حافظه بگذارد .

آن وقت است که حد اکثر بهره برداری از حافظه را برده است آن وقت است که میتوان گفت از نظر شخصی در یک قسمت از نیرو های شخصی تحت اختیار خود استعداد رهبری و مدیریت دارد . جمله معروف امیر المومنین که در نهج البلاغه است : 

ان هذا القلوب تمل كما تمل البدان فابتغوا لها طرائف الحكم ،

بیان نوعی روش و شیوه مدیریت در مطالعه و تفکر است !